با تحریف تاریخ ره به جایی نمی برید
حمیدرضا خادم
ایرانیان در اسطوره پروری دارای چنان استعداد ذاتی و درونی هستند که یک شبه کسی را از قهرمان تبدیل به ضد قهرمان می کنند و گاهی چنان تقدسی به قهرمانان خود می بخشند که هر دروغ و داستان تخیلی و غیر واقعی را نسبت به آن به شکل خارق العاده ای باور می کنند . اصولا در این کشور قهرمان ساختن و به تبع ، ضد قهرمان ساختن کار بسیار ساده و سهلی است که به کرات در تاریخ ایران به چشم میخورد .
سمفونی های غم انگیز و داستان های باور نکردنی ، معجزات عجیب و غریب ، قدرت ماورائی ، جوانمردی و تمام آرزوهایی که مردم می خواهند خود داشته باشند در کالبد قهرمانشان قرار می دهند و چنان مقدسش می کنند که اگر نگاهی دیگر به این قهرمان داشته باشی ، خونت مباح می گردد .
روزگاری با قدرت گرفتن رضا شاه در ایران ، شاعری نبود که در مدحش شعری نگوید و به ندرت فردی را می شد یافت که در نوشته ها و نطق هایش رضا شاه را تبدیل به کعبه آمال و آرزوها نکند . ولی عملکردها و بازهم ذهن قهرمان و ضدقهرمان ساز ایرانی زمان زیادی برای تغییر نیاز ندارد .
فردی چون علی دشتی ، هنگام ورود سردارسپه به سلطنت چنان در مدحش سخن می گوید که گویی رسولی از عالم غیب ظهور کرده و هنگام عزلش چنان از اختلاسهای مالی ، دیکتاتوری و حرص زمینخواری اش می گوید که گویی شیطان مطلق بر سریر قدرت در ایران نشسته بود . آری حتی اسطوره پروری ما دچار پارادکس های زننده به دلیل افراط و تفریط در مدح و نکوهش افراد است .
در انقلاب 1357 نیز شرایط به همین شکل پیش رفت . ابتدا ساختن یک قهرمان و تبدیل کردن قهرمان ساختگی پیشین به یک ضد قهرمان .شکی نیست که باز هم نه این قهرمان بود و نه آن ، به روایت تاریخ چند هزار ساله ایران ، متملقین و درباریان و دست بوسان شاهان و حاکمان که همواره در مستبد شدنشان نقشی موثر و تعیین کننده داشتند ، در معرفی آنها و باز هم استبدادشان نقش اساسی ایفا نمودند .
آخرین شاه ایران نیز با اشتباهات فراوان و بی پایانش چنان از مردم دور شده بود که تمامی شرایط فروپاشی حکومتش را خود به شکلی مهیا کرد که برای همیشه سلطنت از ایران رخت بست .
امروز نیز این شرایط بر ایران حاکم است و این بار حاکمان استبداد، خود شرایط را برای هر اتفاقی مهیا می سازند و عده ای از این فضای آشفته استفاده کرده و با تحریف تاریخ و دروغ پردازی های زننده بر آنند تا خواسته های گروهی و منافع شخصی خود را با عملی زشت و ناپسند از منظر همگان یعنی تحریف تاریخ به اجرا در آورند .
با این مقدمه کوتاه قصد دارم نکاتی را در مورد این فعالیت های جدید خصوصا کسانی که این روزها با تحریف تاریخ ، نوشته ها ، مصاحبه ها و نظراتشان را در سایت ها و شبکه های ماهواره ای از جمله صدای آمریکا مطرح می کنند متذکر شوم .
دنیای مجازی مکانیست که هر کس با در اختیار گرفتن فضایی حتی اندک می تواند اندیشه ها و آرا خود را بیان دارد و این کار می تواند به هر شکل ، بسته به فرد نویسنده ، دارای اعتبار و یا عدم اعتبار گردد ، ولی به طور کلی با توجه به کثرت نوشته های غیر مستند و اندیشه های تبلیغات حزبی ، تحریفات بسیار زیادی در وقایع تاریخی صورت می گیرد ، اما با این حال مطالب بسیار زیاد مستندی نیز می توان در آن یافت و از آن بهره جست . به هر روی دنیایست که با توجه به اینکه ابزاری مدرن در انتقال اطلاعات است و دارای بازدید کنندگان فراوان ، می تواند مورد استفاده هر قشری ، چه سو استفاده کنندگان از آن و چه پژوهشگران و چه افراد عادی برای انتشار افکارشان باشد .
همچنین با توجه به بی خردی و فساد حاکم بر ایران و همینطور عدم اقبال اجتماعی حاکمان وقت جمهوری اسلامی و دوقبضه کردن رسانه های داخلی و انسداد سیاسی ، رسانه های تصویری نیز به حمایت و هزینه برخی دولت ها به زبان فارسی در انتشار اخبار و همچنین عقاید همان دولت ها و وابستگانشان بوجود آمده است که آن هم به نحوی می تواند در میان عامه مردم موثر افتد .
با وجود این شرایط اینکه ، این تصور به وجود آید که با استفاده از این ابزارها می توان تحریف تاریخ را به راحتی انجام داد خیالی باطل و اشتباه است ، چراکه اسناد و مدارک در اثبات مطالب و سخنان افراد باید وجود داشته باشد تا باعث اقناع شنوندگان و خوانندگان آراء آنان باشد .
این روزها در چند محفل و همچنین رسانه ای مانند صدای آمریکا مطالبی در رد کودتای 28 مرداد 1332 مطرح می گردد که کاملا هدفمند و گویای نتیجه ایست که تحریف کنندگان تاریخ آنرا پی می گیرند .
لازم است در نکوهش عمل زشت و قبیح تحریفگران تاریخ عرض کنم که چنین عملی در بین مردم و روشنفکران قابل تحمل و بخشش نیست چراکه برش تاریخ ، در نظر نگرفتن اسناد معتبر ، دروغ پردازی و ... عملی زشت در میان مردم است و می تواند به شکل کامل ، در بی اعتبار شدن نگارنده و گوینده نقش داشته باشد . با این حال ظاهرا افرادی هنوز وجود دارند که با تملق و رفتارهایی از این دست ، با اهدافی مشخص که همانا بازگرداندن سلطنت به ایران است خود را فدای هدف گروهی شان می کنند و گناه تحریف و دروغ را به گردن می گیرند غافل از اینکه این عمل و این تحریفات به راحتی قابل اثبات بوده و تنها آبروی خود را به میان می کشند .
من قصد واشکافی تاریخ در خصوص کودتای 28 مرداد 1332 را ندارم چراکه ملت ایران قضاوت خود را در این مورد داشته اند و اسناد و مدارک کافی از سوی دولت ایالات متحده و دولت بریتانیا به صورت دیتیل منتشر گردیده است ، با این حال در سالگرد کودتا به طور تفصیلی با ارائه اسناد به آن خواهم پرداخت و در اینجا با ارائه لینک دو مطلب از پژوهشگری برجسته ، یرواند آبراهامیان که با استناد به اسناد سازمان سیا و ام آی 6 شرح کودتا را در مجله علم و جامعه نیویورک نوشته بسنده می کنم .
http://www.hamidrezakhadem.blogfa.com/post-231.aspx بخش اول
http://www.hamidrezakhadem.blogfa.com/post-233.aspx بخش دوم
اما لازم است به هدف نافیان کودتا و تحریفگران تاریخ ، اشاراتی داشته باشم و همچنین در این خصوص که در ماه های اخیر که صدای آمریکا مرزبندی ها و خطکشی های خود را با دگراندیشان مشخص کرده است ، در مورد انقلاب 1357 نیز مطالبی را به آن بیافزایم با این اشاره مهم که ، آنانی که در دهه 50 و حکومت پهلوی سانسورگران حرفه ای مطبوعات بوده اند و امروز به ظاهر مدعی آزادی بیان و اندیشه هستند به اصل خویش بازگشته و در رسانه های در دستشان از هیچ اقدامی برای سانسور ، انتخاب گزینشی کارشناسان و حذف دیگران دریغ ننموده و از این ابزار به صورت یکطرفه در محکوم کردن دیگران و تبرئه خود از اشتباهات به بی اخلاقی ترین شکل بهره می برند .
بی تردید کودتای ننگین 28 مرداد یکی از بزرگترین موانع پس از دوران مشروطه در برابر دمکراسی در ایران بود چراکه بر اساس اسناد و به باور پژوهشگران و مورخین ، در دو سال نخست وزیری دکتر محمد مصدق ، احزاب ، گروه ها ، سندیکاها و مطبوعات به شکل بی سابقه ای در ایران آزاد و اجازه فعالیت یافتند که پس از کودتا سیل غیر قانونی شدن احزاب و تعطیلی مطبوعات چنان کوبنده به واسطه دولت نظامی زاهدی ، ایران را در بر گرفت که برای دومین بار دستاوردهای مشروطه توسط خانواده پهلوی بر باد رفت .
همچنین پس از کودتا امتیازهای یکجانبه ای که بابت استخراج نفت ایران در دولت دکتر مصدق از دولت بریتانیا سلب گردیده بود مجددا با اندکی تغییر به آنان باز گردانده شد .
بطور قطع نتایج کودتا در دو بخش آزادیهای سیاسی و منافع ملی کاملا بر علیه کشور رقم خورد . برای اثبات این موضوع می توان به سیل سرکوب احزاب و گروه ها پس از کودتا مراجعه کرد و همچنین به مکاتبات فی ما بین سفرا و جاسوس های سفارت های آمریکا و انگلیس ، بر اساس اسناد منتشر شده سازمان سیا و ام آی 6 رجوع کرد تا وحشت این دولت ها از ملی شدن نفت و ایستادگی دولت ملی مصدق بر منافع ملی و در اختیار گرفتن نفت را دید .
باری
امروز پس از گذشت بیش از نیم قرن از کودتای 1332 چرا برخی آنرا کودتا نمی دانند و در صدد تحریف تاریخ هستند ؟
آیا تعریف این گروه از منافع ملی ایران ، تامین منافع کشورهای دیگر است ؟
پرسش های بسیاری در این زمینه وجود دارد اما تصور من از این فرار به جلوها و تحریفهای عجیب یکی این است که خود کودتاگران چنان بر ملی بودن و مردمی بودن دکتر مصدق و قدرت و مشروعیت وی توسط مردم آگاهی دارند که نمی خواهند گناه سرنگونی دولت ملی را به عنوان کودتا گردن بگیرند و آنرا قیام ! می خوانند ، مشخص نیست که آنان در برابر بیش از دهها صفحه اسناد سازمان سیا و ام آی 6 تا به کی قصد سکوت داشته و تنها با سخنان بی پایه فقط به دنبال حذف آن بوده و با مغلطه و بافتن دروغ قصد سرپوش نهادن بر آنرا دارند . دیگر آنکه به حکم اسناد ، سود سرشاری از این کودتا مجددا به جیب دولت های انگلیس و آمریکا سرازیر گشت و همچنان صاحبان آن ذخایر یعنی ملت ایران از نعمت سرمایه هایشان کمترین بهره را می بردند . سوم اینکه با رجوع به این اسناد وابستگی صرف دربار محمد رضا شاه و اطرافیانش به غرب کاملا مشخص گشته و به اثبات می رسد و این وابستگی ها همیشه در طول تاریخ سبب نفرت مردم بوده است ، همچنین دکتر مصدق پس از گذشت نیم قرن از سرنگونی دولتش همچنان نزد ملت ، دارای احترام بوده و بعنوان فردی وطن پرست و ملی از وی یاد می شود ، لذا آنهایی که به دنبال مهیا کردن راه برای ورود مجدد سلطنت به ایران هستند ، نا گزیر با دست زدن به عملی زشت یعنی تحریف تاریخ ، صورت مسئله را پاک کرده و دیکتاتوری ، کودتا ، وابستگی دربار به غرب و سایر مشکلات حکومت پهلوی را پنهان کرده تا شاید مسیری برای باز گرداندن پادشاهی به ایران ایجاد نمایند !
به واسطه همین خوش خدمتی ها و تملق ها رضا پهلوی فرزند محمدرضا شاه فعال گشته و دفاتری را در اروپا براه انداخته است تا شاید این پروژه به اجرا درآید .
جمهوری اسلامی که حضورش در ایران بزرگترین فاجعه در طول قرنهای گذشته ایران می باشد ، به شدت در زمینه اقتصادی ، اجتماعی ، سیاسی و بین المللی ضعیف عمل کرده است و حتی شرایط استبدادی به مراتب وحشتناکتری از حکومت گذشته ایران فراهم نموده و این امر تبدیل به دستاویزی گشته تا مخالفان حکومت دیکتاتوری پهلوی و احزابی که در همین جمهوری اسلامی نیز به بدترین شکل محکوم ، زندان ، شکنجه و به قتل رسیدند ، از طرف برخی کارشناسان خودخوانده بعنوان مقصر در تحلیل های یکجانبه شبکه ای مانند صدای آمریکا ، متهم گردند و استبداد و خفقان حکومت پهلوی را به دست فراموشی بسپارند .
در حالی که سیل افتراها ، توهین ها و تهمت ها به جریان های منتقد است حتی آنان به خود این اجازه را نمی دهند تا فردی از آن حزب یا جناح را برای پاسخ دعوت کرده و خود می برند و می دوزند و محکوم می کنند.
به هر حال این نشان می دهد که سلطنت طلبان همچنان بر سانسور و ممیزی و حذف دگراندیشان نسبت به سلطنت معتقد هستند و بسان جمهوری اسلامی به هیچ وجه تحمل مخالف و دگراندیش را ندارند .
این روزها و در سالگرد انقلاب 1357 در شبکه های وابسته به خود ، فیلمی را از شادروان دکتر شاپور بختیار ، این انسان شجاع و میهن پرست به کرات پخش می کنند که در آن می گوید: " دیکتاتوری نعلین به مراتب بدتر از دیکتاتوری چکمه است " و با این فیلم به تحلیل نشسته و دیگران را متهم می کنند ، اما خود، مانند آنهایی که لا اله را می شنوند و الا الله را خیر ، دانسته یا نادانسته در صدد برقراری دیکتاتوری مجدد چکمه هستند ، چیزی که مردم مدتها پیش از آن عبور کرده و هرگز به آن باز نخواهند گشت . اساسا انقلاب 57 حاصل دیکتاتوری و انسداد سیاسی ، حذف احزاب و دگراندیشان ، از کودتای 28 مرداد تا سال 57 بود . محمدرضا شاه تحت هیچ شرایطی نمی توانست با توجه به عملکرد گذشته اش اعتماد احزاب و دگراندیشان را جلب نماید . چند روز پیش از 15 خرداد 1342 که تمامی اعضای جبهه ملی ایران در زندان بودند ، هنگامی که محمدرضا شاه با توجه به آماده شدن مردم برای حضور در تظاهرات 15 خرداد پایه های سلطنت خود را سست می دید ، از جبهه ملی ایران که در زندان بودند درخواست کرد تا دولت را در دست گیرد ، جبهه ملی نیز خواست که تمامی اعضای شورا جلسه ای مشترک برگزار کنند ، شاه نیز اجابت کرده و تمام اعضای شورای مرکزی جبهه ملی را در زندان قزل قلعه گرد آورد تا جلسه قبول یا رد دولت برگزار گردد ، هنگامی که شاه توانست در 15 خرداد مردم را به سخت ترین شکل سرکوب کند مجددا تمام اعضای جبهه ملی را به سلولهای خود بازگرداند و فشار را بر آنان تشدید ساخت . با چنین تجربه ای عینی در فاصله 10 سال ، یکی کودتا 32 و دیگری 15 خرداد 42 ، جریانی مانند جبهه ملی چگونه می توانست به شاه اعتماد کند .
شکوفایی و پویایی جنبش زنان ایران برای تحقق آزادی و برابری برای بسیاری از صاحبان قدرت چنان نگران کننده شده است که بیش از پیش دادگاههای جمهوری اسلامی را برای ایجاد محیط رعب و وحشت و کاستن از روند رو به رشد جنبش بخدمت گرفته اند. فعالیت های مسالمت آمیزی مانند گردآوری امضاء سبب آزار و توهین و شلاق و زندان می شود. حد و مرز ورود ماموران امنیتی به خانه های این فعالان از بین رفته است. چنانکه در روزهای اخیر برای بازداشت سه فعال جنبش زنان از جمله خانم نفیسه آزاد ماموران امنیتی با ادعای داشتن مجوز بازرسی بطور خشونت آمیزی وسایل منزل ایشان را در هم ریختند. و نیز مورد بانو عالیه اقدام دوست که در 22 خرداد 85 به مناسبت شرکت در اجتماع قانونی بزرگداشت روز زن شرکت کرده و یازداشت شده بود، با رای دادگاه تجدید نظر به سه سال زندان تعزیری محکوم و به زندان اوین برده شده است. دستگیری های بی شمار زنان فعال کشور که به نابسامانی خانوادگی و آثار سوء روی کودکانشان می انجامد بصورت گسترده ادامه دارد. پیامدهای ناخواسته انقلاب بازی بزرگی را باختیم
کوروش زعیم در گفتگو با بامداد خبر:
شوربختانه روش حکومتی دیکتاتوری کور که توسط شاه اعمال میشد، نارضایتی را به حدی رساندهبود که زمینههای یک انفجار فراهم شدهبود. حتی ساواک هم گویا به شاه گزارش دادهبود که خفقان و فشار برای مردم تحملناپذیر شده و خطر نافرمانی و دگرگونی وجود دارد. ولی شاه متأسفانه از هوشمندی و شجاعت لازم برخوردار نبود و بر پایه ابزار ساختگی قدرت که همانا دستگاههای امنیتی داخلی و اتکا به ابرقدرتها بود، خود را در رویارویی با ملت شکستناپذیر فرض میکرد. شاه چنان خود را گم کرده و از موقعیت ایران در خاورمیانه غافل بود، که سخن از قدرت اتمی بودن میکرد و نه تنها همسایگان بلکه کشورهای غربی را هم نگران کردهبود.
بامداد خبر، مهرداد بزرگ: کوروش زعیم از اعضای ارشد جبهه ملی ایران است، جبهه ملی با آغاز اوجگیری مبارزات موج نوی ناسیونالیسم ایرانی به رهبری محمد مصدق و به منظور تلاش برای ملی کردن صنعت نفت و اجرای قانون اساسی مشروطه تاسیس شد دولت برخاسته از جبهه ی ملی بین سالهای 1330 تا 28 مرداد 1332 اداره ی کشور را در دوره ای پر آشوب بر عهده داشت و بعد از آن رهبران جبهه ی ملی یا محاکمه و زندانی شدند یا تحت فشار هیئت حاکمه راه انزوا در پیش گرفتند با این حال همراهی جبهه ی ملی با حرکت انقلابی مردم ایران به رهبری آیت الله خمینی هم نتیجه ی بهتری برای آنها در بر نداشت بعد از حضور کوتاه برخی اعضای جبهه ملی در کابینه ی مهدی بازرگان-که خالی از درگیری و تنش هم نبود- و به دنبال اعتراض جبهه ی ملی به لایحه ی قصاص و موضع گیری تند رهبر انقلاب علیه جبهه ملی و بیان عبارت معروف ِ "جبهه ی ملی از امروز محکوم به ارتداد است" زمینه برای برخورد با این حزب سیاسی هوادار دموکراسی فراهم شد، در بهمن ما سال 57 البته یک عضو جبهه ی ملی راه دیگری در پیش گرفت: شاپور بختیار، او با قبول پیشنهاد نخست وزیری کوشید تا امواج انقلاب را مهار کند کوششی ناکام که البته اخراج از جبهه ی ملی را نیز برای او به ارمغان آورد، حالا و در روزهایی که بازخوانی انقلاب به روایت جناحهای مختلف فکری و سیاسی را آغاز کرده ایم یکی از سرشناس ترین چهره های حال حاضر جبهه ی ملی در گفتگو با بامداد خبر و با صرحتی کم سابقه از بختیار به عنوان "مردی بسیار میهنپرست، شجاع و از خود گذشته " یاد می کند، کوروش زعیم "اگر چه بی تدبیری ها و اشتباهات شاه سابق در مواجهه با خواستهای دموکراتیک و پای فشاری بر دیکتاتوری را نکوهش می کند" اما پیامدهای ناخواسته ی انقلاب را موجب دور شدن جامعه ی ایران از مسیر پیشرفت می داند.
يرواند آبراهاميان(Ervand Abrahamian)
مجله علم و جامعه، (Science and Society)
نيويورك، تابستان 2001
مقدمات كودتا
اميدهاي بريتانيا براي به راه انداختن كودتا با انتخاب آيزنهاور به رياستجمهوري در نوامبر 1952 تقويت شد.
دولت جديد، برخلاف دولت پيشين امريكا، واهمه چنداني براي سرنگونساختن حكومت كشورهاي ديگر از خود نشان نميداد و از همراهي با شركتهاي نفتي نيز ابا نداشت. يك عامل شخصي نيز دولت جديد را به بحران ايران ربط ميداد، چون جان فاستر دالس، وزير خارجه و آلن دالس، رئيس سيا از قديم جزو اعضاي يك دفتر وكالت بودند كه دفاع از منافع شركت نفت ايران و انگليس را در ايالاتمتحده برعهده داشت.
نخست، وزير خارجه امريكا با آنتوني ايدن، وزير خارجه دولت چرچيل براي بحث درباره مسئله ايران ملاقات كرد. يك هفته بعد MI-6 همين موضوع را با رئيس بخش خاورميانه سيا مورد بحث قرار داد.
آيزنهاور، اندكي پس از انتخاب خود به رياست جمهوري، ايدن را به كاخ سفيد دعوت كرد تا براي حل معضل بهدنبال راههاي ابتكارآميزتري بگردند.
مطابق سند ويلبر، نتيجه اين ملاقات چراغ سبزي بود براي سيا و MI-6 جهت به راه انداختن جنگ.انگليسيها طرحي را باعنوان عمليات چكمه (Boot) ارائه كردند.
امريكا نيز پروژهاي را كه از سال 1948 و با هدف مقابله با حزبتوده روي آن كار كرده بودند در جلسه معرفي نمودند.
از ادغام اين دو طرح، نقشه عمليات موسوم به آژاكس (Ajax) بهوجود آمد.
آنها نخست مركز عمليات خود را در لندن قرار دادند و سپس بهدليل امكان ارتباط آسانتر با انگلستان و ايران، اين مركز به قبرس منتقل شد.
نقشه نهايي در اول ژوئيه به تأييد چرچيل و در 11 ژوئيه به امضاي آيزنهاور رسيد. كرميت روزولت كه فارسي بلد نبود و با ايران نيز آشنايي كمي داشت، بهعنوان رهبر عمليات محلي برگزيده شد.
او ميتوانست بدون شناختهشدن به ايران سفر كند؛ بهعنوان يك امريكايي بهراحتي به سفارت آن كشور دسترسي داشت و بهعنوان نوه تئودور روزولت و برادرزاده فرانكلين روزولت ميتوانست بهعنوان نماينده رئيسجمهور امريكا با شاه صحبت كند.
انگليسيها به سهم خود امكانات ارزشمندي را در اختيار كل عمليات گذاشتند.
اولاً، آنها از نيروهاي كارآزمودهاي برخوردار بودند كه با ايران آشنايي كامل داشتند. اين افراد عبارت بودند از لين پيمن (Lane Peyman)، ديپلمات گوشهگير و مسئول ميز ايران در وزارت خارجه انگلستان از اواخر دهه 1930.
در سال 1952، شاه از اين موضوع ابراز نارضايتي كرد كه پيمن در سال 1941 شخصاً طراحي عمليات بركناري پدر وي از سلطنت را برعهده داشت.
عوامل ديگر عبارت بودند از نورمن داربي شاير (Norman Darbyshire)، يكي از جاسوسان قديمي MI-6 و مسلط به زبان فارسي كه بيشتر مدت زمان جنگ جهاني دوم را در ايران حضور داشت؛ سرهنگ جفري ويلر (Geaffrey Willer) كه از دهه 1920 مرتب به ايران سفر كرده بود و در مذاكرات اخير نفتي نيز نقش مترجم را ايفا كرده بود؛ رابين زانر (Robin Zahner)، وابسته خبري و متخصص عرفان اسلامي كه بعدها به مقام استادي دانشگاه آكسفورد در زمينه مذاهب و اخلاق شرقي رسيد؛ و البته خانم پروفسور لمبتون در لندن كه همچنان بر ضرورت سرنگونكردن مصدق اصرار ميورزيد.
وودهاوس (Woodehouse) رئيس عمليات MI-6 در تهران متخصص مسائل ايران نبود، اما از جنگهاي داخلي يونان تجربيات بسياري آموخته بود.
دوم آنكه، انگليسيها يك شبكه غيررسمي را در داخل نيروهاي مسلح اداره ميكردند.
از زمان جنگ دوم، اين شبكه از ميان افسران محافظهكار كه عمدتاً به خانوادههاي اشرافي تعلق داشتند، تشكيل شد. اين افراد عبارت بودند از: ژنرال حسن عرفا، ژنرال [سرهنگ] تيمور بختيار، سرهنگ هدايتالله گيلانشاه و از همه مهمتر، سرهنگ حسن اخوي كه سالها رئيس اداره اطلاعات ارتش بود.
اين شبكه، عمدتاً از طريق سرهنگ اخوي، اعضاي خود را به ردههاي بالاتر ارتقا ميداد، چپگراها را از پستهاي حساس كنار ميزد و مسائل نظامي را خصوصاً در رابطه با گرايشهاي سياسي ديگر افسران مطلع مينمود. بدين ترتيب، MI-6 مجموعه اطلاعات كاملي از وضعيت نظاميان را گردآوري كرده بود كه سيا اصلاً از آن بيبهره بود.
براساس گزارش ويلبر، قسمت اعظم تمهيدات سيا و MI-6 در لندن شامل مطالعه اين پروندهها ميشد.
درس روشني كه ويلبر از كل عمليات گرفت آن بود كه اگر سيا بخواهد كودتاهاي مشابهي را در ديگر نقاط جهان تدارك ببيند، نخست بايد شمهاي از زندگي نظاميان محل كودتا را گردآوري نمايد.
به گفته وي، سيا بايد اطلاعات تفصيلي شخصي، ولو اطلاعات پيش پا افتاده نظاميان را در اختيار داشته باشد تا دقيقاً بداند كه افسر مربوطه كيست، چه چيزي موجب خشنودي وي ميشود، دوستان وي چه كساني هستند و امثال آن.
سوم آنكه، انگليسيها دوستاني در ردههاي بالاي دولت ايران داشتند: ارنست پرون (Ernst Perron) دوست دوران كودكي شاه در سوئيس (پرون در كاخ سلطنتي اقامت دائم داشت)؛ سليمان بهبودي، رئيس تشريفات دربار؛ شاپور ريپورتر (Shapour Reporter)، يك زرتشتي اهل دهلي كه در تهران بهعنوان مشاور سفارت هندوستان كار ميكرد و خبرنگار ويژه تايمز لندن بود و درضمن به ملكه ثريا بهطور خصوصي درس انگليسي ميداد (اندكي پس از كودتا وي از دربار انگلستان مقام شواليه گرفت)؛ آيتالله محمد بهبهاني، فرزند روحاني مشهور كه انقلاب 1905 را رهبري كرده بود و از همه برجستهتر، سيدضياطباطبايي، رهبر حزب اراده ملي كه علناً از انگلستان طرفداري ميكرد.
سيدضيا فعاليت خود را در سال 1919 بهعنوان يك روزنامهنگار طرفدار انگلستان آغاز كرد، در كودتاي 1921 شركت نمود و مدت كوتاهي پيش از آنكه به دستور رضاشاه تبعيد شود، بهعنوان نخستوزيري رسيد.
از سال 1941، سفارت انگلستان اغلب وي را براي تصدي پست نخستوزيري معرفي ميكرد، ولي شاه از جاهطلبيهاي وي ميترسيد.
با اين حال، تا سال 1953 شاه با وي ملاقاتهاي هفتگي ترتيب ميداد تا مراتب ارادت خود را به انگليسيها ابراز كند.
چهارم آنكه، انگليسيها عواملي هم داشتند كه اگرچه نقش آنها چندان مشهود نبود، اما از جايگاه حساسي برخوردار بودند. اين عوامل عبارت بودند از برخي روساي قبايل بختياري، بويراحمدي، ذوالفقاري، خمسه، مقدم و قبايل عرب (بختياريها بهتنهايي ميتوانستند 10هزار مرد مسلح را وارد صحنه كنند.) ديگر عوامل انگلستان عبارت بودند از سردبيران سه روزنامه پرسروصداي "داد"، "آتش" و "فرمان" و برادران رشيديان كه واردكننده كالاهاي انگليسي و تأمينكننده بودجه حزب اراده ملي بودند.
(سفارت انگلستان از آنها بهعنوان دوستان وفادار و حقيقي ياد ميكرد كه همواره بهدنبال كسب فرصتهاي تجاري بودند.) برادران رشيديان نيز به نوبه خود رابطهاي خوبي در بازار داشتند؛ افرادي همچون شعبان جعفري معروف به شعبان بيمخ، خطرناكترين رهبر دستههاي اوباش؛ و كسبه قديمي در اصناف قصابان، نانوايان و قنادها و همچنين روحانيون ميان پايه وابسته به گروه محافظهكار مجاهدين اسلام و گروه فداييان اسلام.
طبق تخمين وودهاوس، برادران رشيديان هر ماه دستكم دههزار پوند خرج اين روحانيون، سياستمداران و سردبيران روزنامهها ميكردند.
دست آخر اينكه، ژنرال زاهدي، وزير سابق كشور دولت مصدق از اكتبر 1951 به انگليسيها چراغ سبز نشان داده بود.
زاهدي خود را بهعنوان بهترين نامزد رهبري كودتا شناساند كه از حمايت افراد زيادي در ارتش برخوردار بود.
اگرچه ادعاهاي وي تا حدود زيادي توخالي از آب درآمد، اما در عين حال تعدادي از نظاميان كه در زمان جنگ بهدليل ارتباط با آلمان نازي در حبس بودند از او طرفداري ميكردند.
او در سازمان افسران بازنشسته نيز متحداني داشت كه اكثريت اعضاي آن بهتازگي از ارتش پاكسازي شده بودند.
با اين حال، قدرت اصلي زاهدي در ميان شاخه مذهبي جبههملي نهفته بود: آيتالله ابوالقاسم كاشاني، روحاني برجسته جنبش مليگراي ايران (كاشاني و زاهدي در زمان جنگ در يك اردوگاه اسير بودند)؛ سيدشمسالدين قناتآبادي رهبر مجاهدين اسلام و سه نماينده سخنور مجلس يعني مظفر بقايي، حسين مكي و ابوالحسن حائريزاده.
در سال 1952، رابطه ميان شاخههاي سكولار و مذهبي جبههملي بهدليل اختلاف بر سر چند موضوع تيره شد: تفسير قوانين قرآني، حق رأي بانوان، ماليات بازاريان، فروش مشروبات الكلي و تعيين متصديان برخي پستهاي عالي، خصوصاً وزارتخانههاي دادگستري و آموزش و پرورش.
بدينترتيب، سفارت انگلستان تماسهاي خود را از طريق زاهدي و سيدضيا و برادران رشيديان با اين افراد حفظ كرد.
در ماه مي 1952، زانر چنين گزارش داد:
"مذاكره با دفاع همهجانبه پرون از سياست هوشمندانه شاه به پايان رسيد. او ادعا نمود كه شاه توانسته كاشاني، مكي و بقايي را از مصدق جدا كند و به يمن اين سياست شاه، جبههملي عملاً موجوديت خود را از دست داده است.
من با اين عقيده مخالفت نكردم، ولي بايد در سوابق، نظر خود را چنين بيان كنم كه جداشدن كاشاني و مكي دلايل ديگري داشت و زمينه اين دلايل را برادران رشيديان فراهم نمودند."
ازسوي ديگر، امريكاييها نيز سهم خود را به كودتا پرداخت نمودند.
مهمترين آورده آنها ساختمان سفارتخانه بود.
پس از اكتبر 1952 ـ يعني زماني كه مصدق با استناد به مداخلات انگلستان در امور ايران، روابط ديپلماتيك با لندن را قطع كرد ـ اهميت ويژهاي پيدا نمود.
طبق محاسبه وزارت خارجه انگلستان، تعداد پرسنل برخوردار از وضعيت ديپلماتيك در سفارت ايالاتمتحده به 59 تن ميرسيد، درحاليكه اين رقم در مورد سفارت شوروي 21 نفر، سفارت فرانسه 9 نفر و سفارت خود آن كشور پيش از تعطيلي 21 نفر بود.
روشن بود كه افراد سيا در سفارتخانه با عناوين معمول وابسته فرهنگي، مطبوعاتي، امور كار و تجاري حضور دارند. امريكاييها همچنين 123 مشاور نظامي در ارتش و ژاندارمري داشتند. اين نيروها كه از سال 1942 مأموريت خود را در ايران آغاز كردند، تحت رهبري ژنرال رابرت مككلور (Mc Clure) متخصص جنگهاي رواني بودند كه بهتازگي از كره به ايران اعزام شده بودند. اين افراد با افسران عملياتي بهطور روزانه ارتباط برقرار ميكردند و خصوصاً با فرماندهان رستههاي تانك در تماس بودند.
از سال 1946، پنتاگون بهطور منظم شروع به صدور تانك به ايران كرد. فقط در سال 1952، 42 تانك شرمن به ايران صادر و حدود 300 افسر ايراني براي آموزشهاي مربوطه به امريكا اعزام شدند.
سفارت امريكا در سال 1952 با خوشحالي گزارش كرد كه حتي افسران دستچين شده توسط دولت مصدق نيز به مستشاران امريكايي دوستي و وفاداري نشان دادهاند. مككلور و همكارانش در مراحل تدارك كودتا با افسران كليدي ارتش ـ حتي ژنرال تقي رياحي رئيس ستاد مشترك و مورد اعتماد مصدق ـ تماس گرفتند.
متخصص اصلي سيا در امور ايران ويلبر بود. او كه اغلب بهعنوان "جاسوس جنتلمن" شناخته ميشد، درحقيقت يك مأمور مخفي حرفهاي بود كه از دهه 1930 تحت عناوين مختلف ـ ازقبيل باستانشناس، متخصص تاريخ هنر و كارشناس نسخ جعلي ـ به خاورميانه سفر مينمود. موفقيت قبلي وي اين بود كه شاعر معروف ايراني و مقيم مسكو بهنام لاهوتي را تا دم مرگ پيش ببرد. ويلبر خاطرات وي را جعل نمود و منتشر ساخت و ادعا كرد كه اين خاطرات بهصورت مخفيانه از مسكو ربوده شده است. لاهوتي خوششانس بود كه از جنون دشمنستيزي استالين جان سالم بهدر برد.
سيا در تهران يك مأمور جوان بهنام ريچارد كاتم (Cottam) نيز داشت. اين جوان با استعداد بعدها استاد علوم سياسي دانشگاه پيتسبورگ پنسيلوانيا شد. او اطلاعات مختلفي را نهتنها در مورد حزبتوده بلكه درخصوص حزب زحمتكشان بقايي و حزب دستراستي افراطي آريا و سومكا (حزب ناسيونال سوسياليست كارگران ايران) جمعآوري كرده بود.
اين دو حزب اخيرـ كه احزاب بسيار كوچكي بودند ـ در تقليد از نازيها با يكديگر رقابت مينمودند و خصوصاً با يهوديان و كمونيستها ضديت شديد نشان ميدادند. رهبران اين احزاب نيز در زمان جنگ با زاهدي محبوس بودند. كاتم همچنين مقالاتي را براي چاپ در روزنامههاي مزدبگير به رشته تحرير درميآورد. در يكي از اين مقالات ادعا شده بود كه فاطمي قبلاً محكوم به سوءاستفاده از اموال شده، به همجنسبازي معروف است و دين خود را به مسيحيت و همچنين به بهائيت تغيير داده است.
اين اتهامات فاطمي را در ديد بنيادگراها دستكم به سه بار اعدام محكوم مينمود.
جاي تعجب نيست كه فداييان اسلام سعي كردند وي را به قتل برسانند. سيا همچنين بيعلاقه نبود كه براي مصدق اصل و نسب يهودي دست و پا كند.
سازمان سيا دستكم چهار مأمور محلي مهم داشت: سرهنگ عباس فرزانگان، احسان لنكراني و دو جاسوس معروف به برادران بسكو (Boscoes). سرهنگ فرزانگان كه افسر ستاد بود به تازگي پس از گذراندن دوره فشرده عمليات مخفي در واشنگتن، به ايران بازگشته بود.
فرزانگان پس از كار در ستاد مشترك، بيشتر افسران عملياتي در تهران را ميشناخت.
لنكراني از فعالان حزبتوده بود كه مشكل موادمخدر داشت.
اگرچه او در رده رهبران حزب حضور نداشت، اما از يك خانواده سرشناس بود و بهعنوان يك انقلابي افراطي شناخته ميشد.
به عبارت ديگر، او بهترين نامزد براي جاسوسي بود.
برادران بسكو كه ويلبر آنها را كيواني و جلالي ميناميد، به احتمال زياد همان فرخ كيواني و علي جلالي بودند.
نفر اول خبرنگار روزنامه اطلاعات و نفر دوم رابط روزنامه ديلي تلگراف بود و همچنين مجله ايرانپرستان را منتشر ميساخت.
اين دو نفر با باشگاه ورزشي تاج و همچنين با وزنهبرداران، لوطيها و چاقوكشان عضو زورخانههاي سنتي ارتباط داشتند.
آنها وجوه دريافتي از سيا را نهتنها در روزنامههاي خود بلكه در ديگر روزنامهها ازقبيل كيهان، ملت ايران، ملت ما، آرام، ستاره اسلام و آسياي جوانان خرج ميكردند.
روزولت در خاطرات خود به اين نكته اشاره ميكند كه سيا از برادران بسكو خواسته بود كه در روز ورود هريمن به تهران در ژوئيه 1951 به گردهمايي حزبتوده حمله كنند.
نكتهاي كه وي نگفته آن است كه حمله مزبور منجر به تلفات سنگين شد و از طرفداران حزب نازي در آن استفاده به عمل آمد.
دست آخر اينكه، سيا موفق شد در ميان عناصر مذهبي جبههملي نيز با افرادي ارتباط برقرار كند.
در نوامبر سال 1951، كاردار سفارت انگلستان گزارش داد كه كاشاني پس از سنجيدن كامل جوانب اوضاع، هم با سفارت امريكا و هم با شاه ارتباط برقرار كرده است.
وزارتخارجه انگلستان از منابع ديگر شنيده بود كه حزب زحمتكشان بقايي از امريكاييها وجوه مخفيانه دريافت ميكرد.
در هفته كودتا، سيا آنقدر پول خرج روحانيون [درباري] كرد كه اصطلاح "دلارهاي بهبهاني" رواج يافت و قيمت ارز در بازار سياه به يك سوم تنزل پيدا كرد.
سيا و MI-6 براي تدارك كودتا با يكديگر همكاري نزديك داشتند تا اراده شاه را تقويت نمايند. آنها نمايندگان بلندپايهاي را به ملاقات وي ميفرستادند تا به وي اطمينان دهند كه اجراي كودتا امكانپذير است و دو كشور بهطور كامل از آن حمايت مينمايند. سرهنگ اخوي، رئيس سابق اطلاعات ارتش، فهرستي از افسران كليدي مايل به شركت در كودتا را به شاه داد. خواهر قدرتمند وي، شاهزاده اشرف به اصرار آلن دالس از سوئيس به ايران بازگشت تا پيامهاي لندن و واشنگتن براي شخص شاه را به سمع وي برساند. روزولت چندين نوبت بهطور مخفيانه وارد كاخ شد تا از طرف آيزنهاور شخصاً به شاه اطمينان بدهد. در همين راستا، ژنرال نورمن شوارتسكف كه از سال 1942 تا 1949 هدايت تيم مستشاران امريكايي در ژاندارمري ايران را به عهده داشت، در اوايل ماه آگوست به تهران برگشت تا به شاه بيشتر اطمينان بدهد.
او همچنين از فرصت استفاده كرد و به ملاقات شاگردان خود رفت تا مطمئن شود كه آنها از توان خود براي تقويت كودتا استفاده ميكنند.
اگرچه انگليسيها و امريكاييها، ترديدهاي شاه را به شخصيت هملتگونه وي نسبت ميدادند، اما او براي ترديد، دلايل موجه داشت.
او ميخواست نسبت به حمايت افسران اطمينان كامل حاصل نمايد. او همچنين از امريكا تعهد ميخواست كه پس از كودتا در حد وسيع به ايران كمك كند و همچنين قرارداد جديد نفت به گونهاي بسته شود كه ظاهر آبرومندانهاي داشته باشد.
در سال 1949، پس از سوءقصد به جان شاه، او خود يك كودتاي كوچك به راه انداخت [و با تشكيل مجلس موسسان] و با تغيير قانوناساسي و تحكيم امتيازات سلطنتي، بيشتر مخالفان را دستگير نمود، اما پس از آن امريكاييها كمكهاي خود را قطع نمودند و به انگلستان نيز قرارداد آزاردهنده الحاقي را پيشنهاد كردند.
در نقشه كودتاي آژاكس فقط از قول ارسال كمكهاي كافي ازسوي امريكا صحبت شده بود، اما قرار بود انگلستان نيز تضمين كتبي بدهد كه در فضاي حسننيت و انصاف، در كوتاهترين زمان درخصوص نفت با ايران به تفاهم برسد.
نكته آخر اينكه شاه اطمينان ميخواست كه زاهدي خود در آينده به يك تهديد مبدل نشود.
زاهدي پيشنهاد كرد كه استعفانامه خود را بدون قيد تاريخ امضا نمايد. شاه با دريافت اين تضمينها، امضاي خود را پاي كودتا گذاشت اما با يك شرط مهم. او از امضاي فرمان ملوكانه عزل مصدق از نخستوزيري خودداري نمود.
او ميخواست در صورت شكست كودتا، قادر به انكار نقش خود باشد. ويلبر مجبور شد امضاي او را جعل كند، به عبارت ديگر، پوشش قانوني كودتا يك سند فاقد اعتبار قانوني بود.
كـودتـا
در ماههاي منجر به كودتا، بريتانيا و ايالاتمتحده جنگ رواني خود را تشديد كردند و تلاش نمودند تا با تبليغات خود دولت مصدق را از هر طريق ممكن، تضعيف نمايند.
در ميان اتهامات وارده به دولت مصدق ميتوان به تمايلات كمونيستي، تهديد اسلام، ايجاد اغتشاش عمومي، قدرتدادن به سياستمداران نادرست و هدايت عمدي كشور به سمت آشفتگي اقتصادي اشاره نمود.
به گفته تايم، آيزنهاور اعلام نمود كه تا زمان حل اختلاف ميان مصدق و انگلستان، امريكا مايل به خريدن نفت ايران و ارائه كمكهاي اقتصادي به اين كشور نيست.
سفارت امريكا اين اعلام نظر را بهعنوان يكي از ترفندهاي شوك درماني توصيف كرد. تلاش براي بيثباتكردن دولت محدود به فعاليتهاي تبليغاتي نبود.
قبايل محلي بهطور مخفيانه اسلحه دريافت ميكردند.
از آن هم بيسروصداتر، يك گروه مسلح ـ متشكل از افسران بازنشسته وابسته به زاهدي و بقايي ـ ژنرال محمد افشارطوس، رئيس پليس مصدق را ربودند. چند روز بعد، جنازه وي كه بهشدت شكنجه شده بود در اطراف تهران كشف گرديد. اين اقدام يك ضربه كاري به دولت بود و هشدار واضحي براي ديگر افسران بهحساب ميآمد. در عين حال، وجود بيثباتي را به همگان القا مينمود و بالاخره اينكه شايعاتي به راه افتاد در اين خصوص كه افراد بعدي فهرست چه كساني هستند. هنگاميكه مصدق از حضور در انظار عمومي خودداري كرد و درعوض از منزل خود به اداره امور دولت پرداخت، رسانههاي غربي ادعا كردند كه او دچار بيماري ترس و توهم شده است.
يكي از يادداشتهاي وزارت خارجه با بياني ابهامآميز عنوان مينمود: "اين داستان جالبي است كه گفته شود كمونيستها قصد جان مصدق را كردهاند و ميخواهند تقصير آن را به گردن انگلستان بيندازند."
در همين راستا، لنكراني منزل يكي از روحانيون برجسته را بمبگذاري نمود و شبنامههايي را بهنام حزبتوده براي ديگران فرستاد كه نويد ظهور يك جمهوري نوين و بدون خدا را ميداد. اين كار برخي را به وحشت انداخت كه در ميان آنها رهبران آينده جمهوري اسلامي نيز بودند.
ويلبر همچنين در گزارش خود نوشته است كه مقالات مناسب ابتدا در روزنامههاي غربي و سپس دوباره در روزنامههاي ايراني به چاپ ميرسيد.
نشرياتي همچون نيوزويك جنجال به راه انداختند كه كشور در آستانه افتادن به دام كمونيستهاست.
آنها ادعا كردند كه حزبتوده به جبههملي نفوذ پيدا كرده و اعضاي كليدي دولت يعني فاطمي، عبدالعلي لطفي، وزير دادگستري و دكتر مهدي آذر، وزير آموزش و پرورش رابطان مخفي حزبتوده هستند؛ مصدق بهزودي با شوروي معامله خواهد كرد و اگر اين اتفاق نيفتد، حزبتوده شورش مسلحانه به راه خواهد انداخت.
دولتهاي امريكا و انگلستان ميدانستند كه مصدق نسبت به شوروي به اندازه غرب بياعتماد است.
درواقع آنها اغلب از اين بيطرفي مصدق ابراز نارضايتي مينمودند. آنها بهخوبي آگاه بودند كه طرفداران مصدق، مليگرايان افراطي هستند (پس از كودتا تعدادي از آنها در ايالاتمتحده سكنا گزيدند.) آنها همچنين آگاه بودند كه اگرچه حزبتوده بزرگترين سازمان سياسي ايران است، اصلاً در موقعيتي قرار ندارد كه بتواند قدرت را تصاحب كند. اگرچه حزبتوده 20000 عضو رسمي و 110000 طرفدار داشت، اين تعداد درمقابل قبايل مسلح و ارتش 129000 نفري ايران تعداد قابل ملاحظهاي بهشمار نميآمد.
علاوه بر آن، انگليسيها و امريكاييها به اندازه كافي اطلاعات داخلي از حزب داشتند كه بدانند توده برنامهاي براي به راه انداختن شورش مسلحانه ندارد.
در آغاز بحران، هنگامي كه دولت ترومن تصور مينمود امكان مصالحه وجود دارد، آچسون بر خطر كمونيسم تأكيد داشت و هشدار داد كه اگر به مصدق كمك نشود توده قدرت را بهدست خواهد گرفت.
وزارتخارجه انگلستان به وي پاسخ دادكه توده يك تهديد واقعي نيست؛ اما در اوت 1953، هنگاميكه وزارت خارجه اين ادعاي دولت آيزنهاور را تكرار مينمود كه ممكن است توده قدرت را بهدست بگيرد، آچسون پاسخ ميداد كه چنين خطري وجود ندارد.
آچسون به حد كافي صداقت داشت كه اعتراف كند مسئله حزب توده فقط يك پوشش براي مخفيكردن حقيقت بوده است.
نقشه كودتا بسيار ساده بود. در نيمههايشب، سرهنگ نعمتالله نصيري فرمانده گارد سلطنتي كه 700 نيرو در اختيار داشت ميبايست يك خودروي زرهي، شش افسر و دو كاميون سرباز را با خود برميداشت و در يك عمليات زنجيرهاي، رئيس ستاد مشترك و وزراي اصلي كابينه را ـ كه بيشترشان در شمال تهران و نزديك پادگان گارد منزل داشتند ـ دستگير مينمود. آنگاه نصيري ميبايس
دو روز پيش يعني در 17 اوت، هندرسون درخواست كرده بود كه با مصدق ملاقات فوري داشته باشد.
بلافاصله پس از تلاش نافرجام براي كودتا، او با يك هواپيماي نظامي ويژه به تهران بازگشت.
او 11 هفته از ايران غيبت داشت و بخشي از وقت خود را صرف هدايت كودتا از خارج نموده بود، اما دليل ديگر غيبت وي اين بود كه ميخواست به هنگام سقوط دولت در زمان پيشبيني شده، از نظرها پنهان باشد.
در فرودگاه، وي مورد استقبال پسر مصدق و يك دسته از محافظان نظامي قرار گرفت.
پسر مصدق به آنجا رفته بود كه زمينه روابط با ايالاتمتحده را حفظ كند و هدف از اعزام محافظان نيز آن بود كه سفير درمقابل هجوم جمعيت خشمگين كه به خيابانها ريخته و عليه شاه شعار ميدادند محافظت شود. جمعيت ضمن دفاع از جمهوري، مجسمههاي شاه را در نقاط مختلف تهران به زير ميكشيد. اگرچه بيشتر اين تظاهرات حركتهاي خودجوش عليه كودتاي نافرجام بود، اما برخي از آنها نيز توسط لنكراني، رشيديان و برادران بسكو سازماندهي شده بود.
به گفته ويلبر، اين جاسوسها دفتر حزب ملت ايران را به آتش كشيدند و مغازههاي مركز و جنوب شهر را غارت نمودند و همه اين كارها را به اسم حزبتوده انجام دادند.
ملاقات خصوصي هندرسون با مصدق در ساعات پاياني بعدازظهر 18 اوت صورت گرفت.
هندرسون خود متن خلاصه و گمراهكننده اين مذاكره را نوشت و براي وزارت امورخارجه فرستاد.
اما مشروح جلسه در مقاله بسيار مفيد تايم به چاپ رسيد. هندرسون صحبت خود را با اشاره به اين مطلب آغاز كرد كه واشنگتن مطمئن نيست كه آيا مصدق همچنان نخستوزير قانوني ايران است يا خير. مصدق جواب داد كه طبق قانوناساسي، مجلس از اختيار انتخاب نخستوزير برخوردار است و بنابراين، فرد منتخب همچنان نخستوزير باقي خواهد ماند تا زمانيكه جلسه بعدي پارلمان تشكيل شود؛ او همچنين تأكيد نمود كه انتخابات مجلس بعدي در آينده خيلي نزديك برگزار خواهد گرديد.
هندرسون در ادامه صحبت خود هشدار داد كه ايران نميتواند از امريكا انتظار همدردي داشته باشد. درحاليكه جمعيت در خيابانها اموال امريكاييها را مورد تهديد قرار ميدهد و فرياد ميزند "يانكي، برو گمشو!" او تهديد نمود كه تمام امريكاييها ـ ازجمله پرسنل سفارتخانه و زنان و فرزندان آنها ـ را از ايران خارج مينمايد، مگر آنكه براي ايجاد نظم و قانون، تدابير قاطع و فوري اتخاذ گردد. اين حرف مانند يك اولتيماتوم بود: اگر اين اقدامات صورت نگيرد، ايالاتمتحده ديگر مصدق را بهعنوان رئيس دولت قانوني ايران به رسميت نخواهد شناخت. برعكس، هندرسون عنوان نمود كه اگر اقدام لازم ازسوي دولت به عمل آيد، ايالاتمتحده ارائه كمكهاي بيشتر به ايران را مدنظر قرار ميدهد.
مصدق در حضور هندرسون به فرماندار نظامي تهران تلفن كرد و به او دستور داد كه براي پاكسازي خيابانها از قواي لازم استفاده بهعمل آورد. مجله تايم چنين اظهارنظر كرد كه "پس از اين مذاكره، وقايع سرعت فراوان به خود گرفت" و "اشتباه مرگبار" مصدق اين بود كه دست ارتش را بدينترتيب بازگذاشت.
مصدق نهتنها تظاهرات خيابان را ممنوع اعلام كرد، بلكه برادرزاده خود، ژنرال دفتري را كه مخفيانه با عوامل كودتا همكاري ميكرد به سمت رئيس پليس و فرماندار نظامي تهران برگزيد.
جبهه ملي و حزبتوده كه مشتاق بودند يك جبهه واحد را تشكيل دهند از هواداران خود خواستند كه در خانههاي خود باقي بمانند.
سفارت امريكا به واشنگتن تلگراف زد كه مصدق خود دستور ورود ارتش به خيابانها را داده است.
سفارت انگلستان طي بررسي پس از اين حادثه، خاطرنشان ساخت كه دستور مصدق براي شكستن صف تظاهركنندگان يكي از تصميماتي بود كه سقوط وي را نزديك ساخت.
به همين ترتيب، وزارت خارجه انگلستان به هنگام اظهارنظر درخصوص گزارش سانسورشده سفارت امريكا تأكيد نمود كه لحظه حياتي و سرنوشتساز در طول بحران زماني فرارسيد كه مصدق ارتش را به خيابانها فرستاد.
بدينترتيب، 19 اوت با اين وضعيت آغاز شد كه طرفداران مصدق از آمدن به خيابانها خودداري كردند، درحاليكه دستههاي سلطنتطلب، پليس و ژاندارمري با دريافت فرمان دولت مبني بر ايجاد نظم به قلب شهر رفتند.
از همه مهمتر آنكه هنگ اول زرهي به راحتي براي 32 دستگاه تانك خود از پادگان سلطنتآباد سوخت و مهمات دريافت كرد.
در عين حال، گردان سوم كوهستان كه طرفدار مصدق بود، در پادگان باقي ماند، زيرا مطمئن بود كه حركت ديگر نيروها به داخل شهر براي دفاع از دولت است.
نيروهاي سلطنتطلب به محض ورود به شهر نقشه اصلي كودتا را اجرا كردند. آنها مركز مخابرات و ايستگاه راديو را به اشغال خود درآوردند؛ خطوط تلفن بازار و گردان سوم كوهستان را قطع كردند؛ سلطنتطلبان بازداشت شده را آزاد نمودند (اعضاي گارد سلطنتي، رهبران دستههاي اوباش و قاتلان افشارطوس)؛ و رئيس ستاد مشترك و چندتن از وزراي كابينه را بازداشت كردند.
در همين زمان، نيروهاي نظامي يك دسته از اوباش را كه از جنوب تهران به راه افتاده بود و دفاتر پنج سازمان و هشت روزنامه را به آتش كشيده بود همراهي مينمودند.
جاي تعجب نيست كه خبرنگاران غربي گرفتارتر از آن بودند كه از اين "نمايندگان واقعي مردم" عكس بگيرند. يكي از اين خبرنگاران به صورت گذرا اشاره كرد كه تعداد جمعيت سلطنتطلبان ـ مسلح به چماق ـ در ابتدا 500 نفر بود، ولي پس از حمايت سربازان، افراد پليس و ژاندارمها تعداد آنان به 3000 نفر افزايش پيدا كرد. يك روزنامهنگار ديگر اين وضعيت را پيشرفت مضحك ناميد.
احتمالاً تعدادي از طرفداران كاشاني هم در اين جماعت حضور داشتند؛ يك ديپلمات عراقي گزارش داد كه شاه يك روز پس از بازگشت پيروزمندانه خويش، اقدام بيسابقهاي را انجام داد و كاشاني را به منزل خود دعوت نموده، براي همكاري در اعاده سلطنت از وي تشكر نمود.
پرده آخر نمايش در بعدازظهر آن روز اجرا شد.
يعني هنگاميكه 27 تانك شرمن محل سكونت مصدق را كه تحت حمايت نيروهاي سرهنگ ممتاز و سه دستگاه تانك وي بود، محاصره كردند.
نبرد آنها سه ساعت به طول انجاميد و قسمت اعظم ساختمان تخريب شد.
در جريان اين محاصره، رهبران حزبتوده پيشنهاد كمك نمودند، اما مصدق از قبول آن خودداري نمود ـ يا بهدليل آنكه از ميزان توانايي واقعي آنها آگاهي داشت و يا بدان جهت كه هنوز به حرفهاي هندرسون اعتقاد داشت ـ (او حتي در جريان محاكمه خود نيز ايالاتمتحده را مستقيماً متهم نساخت). شايد هم علت اين رفتار مصدق آن بود كه طالب خشونت بيشتر نبود؛ آنها كه با وي در محاصره افتادند تعريف ميكنند كه او حتي حاضر نشد از جبههملي كمك بخواهد. يكي از وزرا توضيح داد كه او ميخواست به هر قيمتي كه شده از بروز جنگ داخلي اجتناب كند، چون اين امر ممكن بود به تقسيم ايران ميان انگلستان و شوروي بينجامد. به گفته خبرنگار نيويورك تايمز كه در تمام مدت كودتا در صحنه حضور داشت، ميزان تلفات در زدوخورد بيرون منزل مصدق بالغ بر 100 زخمي و 300 تن كشته بود.
(20 اوت 1953). تايم هم آمار مشابهي را ارائه داد (31 اوت 1953). اما آرنودو بورشگريس (Arnaud de Burchgrace) كه در آن زمان مخبر نيوزويك بود و بعدها سردبير واشنگتن تايمز شد، يك هفته بعد به محل حادثه رسيد و گزارش داد كه فقط 63 نفر در شورش عمومي عليه مصدق كشته شدهاند، (31 اوت 1953). به همين ترتيب، روزنامه كريستين ساينس مانيتور(Christian Science Monitor) ادعا نمود كه شورش مردمي، بهدليل آن اتفاق افتاد كه شاه ايران فردي بود ليبرال، پيشرو و قهرمان اصلاحات، در حاليكه مصدق فردي بود پوچگرا، ضدخارجي و بهشدت معتقد به حكومت تودهاي مردم.
بديهي است اندك روزنامههاي منتشر شده در تهران از ذكر آمار تلفات خودداري كردند و در عوض در اين خصوص به داد سخن پرداختند كه مردم بازار، محلههاي فقير جنوب شهر و حتي مردم روستاها تا چه حد ميهنپرستي از خود نشان دادند و با اشتياق به مركز تهران سرازير شدند تا عشق بيپايان خويش را نسبت به شاه نشان بدهند. هنوز گرد و غبار درگيريها فرو ننشسته بود كه آيزنهاور خطاب به مستمعين خود در كاخسفيد اعلام نمود، ارتش ميهنپرست به همراه مردم بهدليل نفرتشان از كمونيسم و عشق به سلطنت به پيروزي رسيدند. (اسناد خارجشده از طبقهبندي كاخسفيد،1978، كاخسفيد، سند 318). اين سخنراني وي، ديدگاه امريكا را خصوصاً براي محققان در طي 30 سال بعد تعيين نمود. پيتر آوري (Peter Avery)، استاد زبان فارسي دانشگاه كمبريج ادعا كرد "موجي كه عليه مصدق بهپاخاست، ناشي از معايب خود وي بوده است ـ معايبي همچون توهمات، نزديكي با حزبتوده، روشهاي ديكتاتورمآبانه و البته ناتواني در مصالحه با انگلستان". جرج لنچووسكي (George Lenczowski)، استاد علوم سياسي دانشگاه بركلي چنين استدلال نموده كه مردم غيرنظامي از جان گذشته، بدون كمك نيروهاي خارجي، با نبرد قهرمانانه خود براي بيرون راندن نخستوزير ياغي، استقلال كشور را نجات دادند. به همين ترتيب، كاتم ـ حتي پس از نارضايتي از سيا و شاه ـ بر اين عقيده بود كه 19 اوت بيشتر يك جنبش خودجوش مردمي بود كه هراس كشور از كمونيسم و نارضايتي آنها از مصدق را نشان ميداد. پس از كودتا كودتا زمينهساز مليزدايي از صنعت نفت بود. دولت جديد ايران پس از كودتا امتياز نفت ايران را به كنسرسيومي از چند شركت بزرگ واگذار نمود. بهظاهر، شركت ملي نفت ايران همچنان تصدي امور نفت ايران را در دست داشت، اما درحقيقت، كنسرسيوم مزبور كنترل كامل مديريت، پالايش، توليد و توزيع نفت را بهدست گرفت. 40% سهام كنسرسيوم به شركت نفت ايران و انگليس رسيد كه نام خود را به بريتيش پتروليوم (British Petroleum- BP) تغيير داد، 14% به شريك BP يعني رويال شل تعلق پيدا كرد (بدينترتيب اكثريت سهام متعلق به انگليسيها بود)؛ 40% سهام از آنِ شركتهاي امريكايي شد و 6% نيز به شركت نفت دولتي فرانسه تعلق يافت. كنسرسيوم ميبايست 50% سود خود را به ايران ميداد. به گفته كاردار جديد بريتانيا، فرمولي كه ايجاد شده بود، كنترل لازم را در اختيار كنسرسيوم قرار ميداد. ايالاتمتحده براي شيرينتركردن معامله 40 ميليون دلار كمك براي ايران صادر كرد.
28 ميليون دلار از اين كمك در ماه سپتامبر و 5 ميليون دلار آن مخفيانه و درست در روز پس از كودتا به ايران تعديل گرديد.
اين كودتا همچنين خاستگاه يك دوران سركوب سياسي بود. بلافاصله پس از وقوع كودتا، نظاميان، مصدق و نزديكترين دوستان وي در كابينه را به همراه 1200 تن از فعالان حزبتوده دستگير نمودند.
تعداد دستگيرشدگان تا آگوست 1954 به 4000 تن رسيد.
تعداد زياد افراد دستگيرشده عدهاي را از اين موضوع متعجب ساخت كه چرا حزبتوده از وقوع كودتا پيشگيري نكرده است.
حقيقت آن است كه كل تعداد اين افراد در مقايسه با افراد رسمي ارتش (بيش از 15000 نفر) و افراد وظيفه (بيش از 51000 نفر) ناچيز بود. نكته مهم آنكه بيشتر افراد بازداشت شده پزشك، مهندس، معلم و افسران پليس، ژاندارمري و پيادهنظامهايي بودند كه در نقاط خارج از مراكز خدمت ميكردند.
فقط 26 تن از اين افراد جزو سواره نظام بوده، تنها دونفر از آنان در تهران، تانك در اختيار داشتند (يكي از آنها مشغول دفاع از منزل مصدق بود و ديگري در خارج ايستگاه راديو به مقاومت در برابر كودتاچيان پرداخت.)
بهطوركلي، رفتار رژيم جديد ايران با جبههملي ملايم ولي با حزبتوده بسيار خشن بود. مصدق، بيشتر وزراي كابينه و افسران نظامي مورد اعتماد وي با احكام حبس درحدود سهسال مواجه شدند. محاكمه شديداً سياسي مصدق باعث دردسر زيادي براي رژيم شد؛ بهجاي آنكه دادگاه نظامي او را محاكمه نمايد، مصدق دادگاه را به محاكمه كشيد.
از ميان وزراي مصدق، فقط دكترفاطمي اعدام شد. او پس از شكست كودتاي اول، خواهان تشكيل جمهوري گرديد و پس از كودتاي 28مرداد در يكي از مخفيگاههاي زيرزميني پنهان شد و از اتحاد ميان توده و جبههملي دفاع كرد.
حزبتوده با رفتاري بهشدت خشونتآميز روبهرو شد.
بين سالهاي 1953 و 1958 رژيم، 11 تن از اعضاي اين حزب را زير شكنجه به قتل رساند، 31 نفر از آنها را اعدام كرد، 52 نفر ديگر را به اعدام محكوم نمود (اين احكام بعدها به حبس ابد كاهش يافت)، 92 نفر را به حبس ابد با اعمال شاقه و 100 نفر را نيز به حبس از 1 تا 15 سال محكوم ساخت.
براساس گزارش سفارتخانههاي انگلستان و امريكا، اعدامهاي نخست با سروصداي زياد انجام شد، اما اعدامهاي بعدي بهدليل ترس از اعتراضات مردمي، شجاعت محكومان در مقابل مرگ، اكراه جوخههاي آتش از تيراندازي مستقيم به طرف محكومين و تصور عموم مبني بر اينكه ايالاتمتحده دولت ايران را به چنين كارهاي وحشيانهاي واداشته، در خفا صورت گرفت.
اين تصور عمومي كاملاً درست بود. وزارت خارجه انگلستان توضيح داد كه شدت سركوب، ناشي از تمايل دولت ايران براي جلب نظر ايالاتمتحده است كه ايران انتظار زيادي براي كمك از آن كشور دارد. سفارت ايالاتمتحده در تحقيق گستردهاي كه در مورد حزبتوده انجام داد چنين عنوان كرد كه فقط سركوب گسترده ميتواند اين حزب را در هم بشكند و تطميع اجتماعي ـ اقتصادي اثر چنداني ندارد، چون بيشتر اعضاي حزب افراد متخصص يا كارگران ماهر كارخانهها با حقوقي مناسب هستند.
گزارش مزبور با اين استدلال از سركوب دفاع كرد كه پاي شكسته را بايد تا زمان جوش خوردن شكستگي گچ گرفت و از حركات زيانبار آن جلوگيري كرد.
گزارش مزبور در پايان با تلخي اضافه ميكرد: "اين عقيده كه كمونيسم از سركوب تغذيه ميكند خود زاييده ذهن كمونيستهاست."
در طرح اصلي عمليات آژاكس به اين مطلب اشاره شده بود كه اگر عمليات شكست بخورد، براي امريكا آثار بسيار سنگيني دربرخواهد داشت؛ منظور از اين آثار، قطع روابط ديپلماتيك و اخراج تمام امريكاييها از ايران بود.
البته كودتا پيروز شد و چنين آثار زيانباري بهوقوع نپيوست، ولي اگر طراحان اصلي كودتا اكنون زنده بودند اذعان ميكردند كه آثار بلندمدت كودتا براي امريكا فاجعهآميز بوده است.
كودتا همان لكه ننگ انگلستان را بر دامن امريكا نشاند، يعني شناختهشدن بهعنوان يك قدرت استعمارگر؛ تصويري كه موجب عدم اعتماد عميق در روابط ميان ايران و ايالاتمتحده گرديد. اين كودتا موجب شكلگيري يك نظام ديكتاتوري شد كه هر روز بيش از پيش محبوبيت خود را از دست ميداد و دچار فساد ميشد. كودتاي 28 مرداد ميخي بود بر تابوت نظام سلطنتي، چرا كه آن را با قدرتهاي استعماري پيوند زد.
كودتا، ارتش ايران را دستنشانده شاه، سيا و MI-6 نشان داد؛ احزاب سكولار يعني توده و جبههملي را متلاشي ساخت و راه را براي ظهور مخالفان مذهبي به رهبري [آيتالله] خميني باز كرد. مصدق بيطرف جاي خود را به [آيتالله]خميني مذهبي داد.
جنبش مصدق نتوانست رهايي ملي را به همراه بياورد، اما سالها بعد اين رهايي در قالب جنبش [آيتالله]خميني ظاهر شد.
نقش كودتا بر فرهنگ ايران نيز عميق بود، ملت ايران دچار اين توهم شد كه دست بيگانگان همواره امور ايران را اداره ميكند؛ و به اين اعتقاد رسيد كه تنها راه جلوگيري از تكرار كودتاي 1953 توسل به زور است.
بهطور خلاصه، كودتا ضربه سختي به ليبراليسم و همچنين به سوسياليسم و مليگرايي سكولار وارد ساخت.
در سال 1981، در چهاردهمين سالگرد وفات مصدق، [آيتالله] عليخامنهاي كه اكنون رهبر ايران است، اعلام كرد: "ما مثل آلنده (و مصدق) ليبرال نيستيم كه سيا بتواند ما را سرنگون كند.
" اين نگرش همچنان بر ايران امروز سايه افكنده است.
يادداشتها:
٭مايلم از كنگره نيروهاي مختصص (Professional Staff Congress) و دانشگاه شهر نيويورك بهخاطر اجازه سفري كه در سال 1982 براي رفتن به لندن و تحقيق در مورد بحران نفت ايران در سالهاي 53 ـ 1951 براي من دريافت كردند تشكر كنم. همچنين بايد از اريك هوگلاند (Eric Hugland) براي نظراتش و از حميد احمدي، هدايتالله متين دفتري و سينا سعيدي بهخاطر مطالبي كه در اختيارم گذاشتند تشكر نمايم.
٭براي بحث در مورد اسناد سيا نگاه كنيد به مقاله تي.واينر (T.Weiner) باعنوان "سيا در بيان حقايق سالهاي اول جنگ سرد، كند است."
در نيويورك تايمز، 8 آوريل 1996؛ "سيا مدارك كودتاي 1953 ايران را نابود كرده است"، در نيويورك تايمز 29 مي 1997؛ "سيا به قول خود عمل نكرد و گشودن پروندههاي جنگ سرد را به تعويق انداخت."
در نيويورك تايمز 15 ژوئيه 1998؛ مقاله كيمبال (Kimbal) باعنوان "طبقهبندي شده!" در نشريه Perspections ، فوريه 1997، صفحات 10ـ9 و 23ـ22.
٭در طول جنگ سرد، وزارت خارجه انگلستان دولت ايران را قانع كرد كه پروفسور الول ساتن (Elwell – Sutton) را به ايران راه ندهد، چون وي "ضدانگليسي، ضداستعمار و ضدشاه" است. اندكي پس از كودتا، الول ساتن كتاب "نفت ايران" را نوشت كه از معدود كتابهايي بود كه مصدق را ميستود. هيچ دانشگاه و روزنامه تجاري در انگلستان به اين كتاب اشاره نكرد. ناشر كتاب (Lowrence and Wishart) بود. [اين كتاب توسط دكتررضا رئيس طوسي، باعنوان "نفت ايران" ترجمه شده است.]
٭ بهعنوان يك تحليل عالي از نحوه تصويركردن مصدق توسط رسانههاي امريكا مراجعه كنيد به كتاب دورمان (W.Dorman) و فرهنگ (M.Farhang)، 1987.
٭ درسال 1951، 1500 تانكر در جهان وجود داشت: 395 فروند آن امريكايي، 214 فروند نروژي و 155 فروند آن پانامايي بود و تقريباً همگي در مالكيت شركتهاي بزرگ نفتي قرار داشت. فقط 10 فروند نفتكش در اختيار شوروي و كشورهاي اروپاي شرقي بود.
در يادداشت سيا، ويلبر مينويسد كه به گفته سرهنگ نصيري، شاه فرمان را به اصرار ملكه ثريا امضا كرد، اما اضافه ميكند "اين مطلب را نميتوان تأييد كرد." در مكالمهاي با من در سال 1969، ويلبر اين عقيده را در ذهن من بهوجود آورد كه خودش امضاي شاه را جعل كرده است.
اين موضوع شايد علت تأخير دو روزه تلاش اول براي كودتا را توضيح بدهد. روزولت ادعا ميكند كه دليل تأخير، بيكفايتي ايرانيها و مشكلات داخلي كاخ سلطنتي براي امضاي فرمان بود.
اما علت ميتوانست آن باشد كه فرمان براي امضا توسط ويلبر با هواپيما به قبرس فرستاده شد.
پس از غارت منزل مصدق، فرمان مفقود شد.
٭ دو تن از اعضاي حزبتوده عضو گارد سلطنتي بودند؛ ستوان عبدالصمد خيرخواه و ستوان مهدي همايوني. براي بررسي نقش احتمالي اين دو در جلوگيري از موفقيت كودتا نگاه كنيد به كتابهاي
جوانشير (1987، صص 79ـ278)؛ كيانوري (1992، صص 66ـ264)؛ امير خسروي (1996، صص 27ـ526)؛ خسرو پناه (1998، صص 73ـ241).
٭فقط شخص هندرسون ميتوانست محتواي مكالمات خود با مصدق را فاش كند. او در گزارش رسمي خود به واشنگتن، موضوع دادن اولتيماتوم را چندان برجسته نكرده است. نگاه كنيد به "مصاحبه سفير امريكا با مصدق" در سند “F.O371/Persia 1953/104570” يادداشتهاي خصوصي هندرسون مويد گزارش غيررسمي و مفصلتري است كه در تايم به چاپ رسيد.
٭در مورد شواهد پيشنهاد كمك حزبتوده به مصدق، نگاه كنيد به: F.O371/Persia 1957 12?075؛ داورپناه 1979، كيانوري 1992، صص 79ـ276.
توضيح: متن اصلي به همراه دهها منبع و مأخذ اين مقاله تحقيقي در دفتر نشريه و همچنين در سايت اينترنتي www.meisami.com موجود است.
سوتيترها:
انگليسيها يك شبكه غيررسمي را در داخل نيروهاي مسلح اداره ميكردند.
از زمان جنگ دوم، اين شبكه از ميان افسران محافظهكار كه عمدتاً به خانوادههاي اشرافي تعلق داشتند، تشكيل شد. اين افراد عبارت بودند از: ژنرال حسن عرفا، ژنرال [سرهنگ] تيمور بختيار، سرهنگ هدايتالله گيلانشاه و از همه مهمتر، سرهنگ حسن اخوي كه سالها رئيس اداره اطلاعات ارتش بود
درس روشني كه ويلبر از كل عمليات گرفت آن بود كه اگر سيا بخواهد كودتاهاي مشابهي را در ديگر نقاط جهان تدارك ببيند، نخست بايد شمهاي از زندگي نظاميان محل كودتا را گردآوري نمايد. به گفته وي، سيا بايد اطلاعات تفصيلي شخصي، ولو اطلاعات پيش پا افتاده نظاميان را در اختيار داشته باشد تا دقيقاً بداند كه افسر مربوطه كيست، چه چيزي موجب خشنودي وي ميشود، دوستان وي چه كساني هستند و امثال آن
ژنرال زاهدي، وزير سابق كشور دولت مصدق از اكتبر 1951 به انگليسيها چراغ سبز نشان داده بود. زاهدي خود را بهعنوان بهترين نامزد رهبري كودتا شناساند كه از حمايت افراد زيادي در ارتش برخوردار بود.
اگرچه ادعاهاي وي تا حدود زيادي توخالي از آب درآمد، اما در عين حال تعدادي از نظاميان كه در زمان جنگ بهدليل ارتباط با آلمان نازي در حبس بودند از او طرفداري ميكردند قدرت اصلي زاهدي در ميان شاخه مذهبي جبههملي نهفته بود: آيتالله ابوالقاسم كاشاني، روحاني برجسته جنبش مليگراي ايران (كاشاني و زاهدي در زمان جنگ در يك اردوگاه اسير بودند)؛ سيدشمسالدين قناتآبادي رهبر مجاهدين اسلام و سه نماينده سخنور مجلس يعني مظفر بقايي، حسين مكي و ابوالحسن حائريزاده
در سال 1952، رابطه ميان شاخههاي سكولار و مذهبي جبههملي بهدليل اختلاف بر سر چند موضوع تيره شد: تفسير قوانين قرآني، حق رأي بانوان، ماليات بازاريان، فروش مشروبات الكلي و تعيين متصديان برخي پستهاي عالي، خصوصاً وزارتخانههاي دادگستري و آموزش و پرورش
متخصص اصلي سيا در امور ايران ويلبر بود. او كه اغلب بهعنوان "جاسوس جنتلمن" شناخته ميشد، درحقيقت يك مأمور مخفي حرفهاي بود كه از دهه 1930 تحت عناوين مختلف ـ ازقبيل باستانشناس، متخصص تاريخ هنر و كارشناس نسخ جعلي ـ به خاورميانه سفر مينمود
سيا در تهران يك مأمور جوان بهنام ريچارد كاتم (Cottam) نيز داشت.
اين جوان با استعداد بعدها استاد علوم سياسي دانشگاه پيتسبورگ پنسيلوانيا شد. او اطلاعات مختلفي را نهتنها در مورد حزبتوده بلكه درخصوص حزب زحمتكشان بقايي و حزب دستراستي افراطي آريا و سومكا (حزب ناسيونال سوسياليست كارگران ايران) جمعآوري كرده بود وزارتخارجه انگلستان از منابع ديگر شنيده بود كه حزب زحمتكشان بقايي از امريكاييها وجوه مخفيانه دريافت ميكرد.
در هفته كودتا، سيا آنقدر پول خرج روحانيون [درباري] كرد كه اصطلاح "دلارهاي بهبهاني" رواج يافت و قيمت ارز در بازار سياه به يك سوم تنزل پيدا كرد
سيا و MI-6 براي تدارك كودتا با يكديگر همكاري نزديك داشتند تا اراده شاه را تقويت نمايند.
آنها نمايندگان بلندپايهاي را به ملاقات وي ميفرستادند تا به وي اطمينان دهند كه اجراي كودتا امكانپذير است و دو كشور بهطور كامل
به نام خداوند جان و خرد
سازمان دانشجویان و دانش آموختگان جبهه ملی ایران
جلوگیری از برگزاری آیین سالگرد مهندس بازرگان و بازداشت های خودسرانه آنجا را محکوم می کند
هم میهنان،
حاکمان تکیه زده بر اریکه قدرت، که تبلیغات غیرواقعی خود مبنی بر قدرت نمایی در عرصه بین المللی را فقط خود باور کرده اند، در عرصه داخلی چنان احساس ضعف و شکنندگی می کنند که خفقان و نقض حقوق شهروندی را بدون اندکی دغدغه و با شدت بیشتری ادامه می دهند. تازش به نهادهای مدنی، از جمله جنبش های دانشجویی، را همه روزه به بهانه های گوناگون در دستور کار خود قرار داده اند.
این همه تبلیغ و قدرت نمایی در عرصه بین المللی که خود نشانه فقدان قدرت واقعیست، نه تنها نتوانسته اندکی به اعتماد به نفس آنها بیافزاید، بلکه نگرانی از آینده چنان پریشانشان کرده که گویی رشته نگاه دارنده حاکمان جمهوری اسلامی به قدرت تنها به مویی بسته که حتی برگزاری آیین سالگرد مهندس مهدی بازرگان، نخستین رییس دولت انقلاب هم امنیت آنها را به خطر می اندازد و نمی توانند آنرا تحمل کنند.
در تاریخ هفدهم بهمن ماه، پس از جلوگیری از برگزاری آیین سالگرد مهندس مهدی بازرگان در حسینیه ارشاد توسط نیروهای انتظامی و امنیتی جمهوری اسلامی، هشت نفر از شرکت کنندگان این آیین را به نام های کورش دانشیار، مجید توکلی، حسین ترکاشوند، اسماعیل سلمانپور، از دانشجویان دانشگاه امیرکبیر و شفیعیان، پاکرخ و خانجانی از شرکت کنندگان را بطور خشونت آمیز بازداشت و به جای نامعلومی منتقل نمودند.
سازمان دانشجویان و دانش آموختگان جبهه ملی ایران، ضمن محکومیت جلوگیری از برگزاری آیین سالگرد مهندس مهدی بازرگان و بازداشت های صورت گرفته در آن، انزجار خود را از این نوع برخوردها اعلام نموده و خواستار آزادی بازداشت شدگان در این آیین و پایان دادن به رفتارهای قرون وسطایی حاکمیت در برخورد با دگراندیشان می باشد .
سازمان دانشجویان و دانش آموختگان جبهه ملی ایران
21 بهمن ماه 1387 خورشیدی
بخش اول
يرواند آبراهاميان (Ervand Abrahamian)
مجلة علم و جامعه (Science and Society), نيويورك, تابستان 2001
روزنامة نيويورك تايمز اخيراً گزارشي از سيا را به چاپ رساند كه به عمليات مشترك امريكا و بريتانيا در سال 1953 (1332) براي سرنگوني مصدق, نخستوزير ايران مربوط ميشد. نيويورك تايمز اين گزارش را بهعنوان تاريخچة سري يك كودتاي سري معرفي نمود و آن را جايگزين ارزشمندي براي پروندههاي دولت ايالاتمتحده كه هنوز قابل دسترسي نيستند قلمداد كرد.
اما بازسازي كودتا از ميان منابع ديگر, خصوصاً اسناد موجود در آرشيو وزارتخارجة بريتانيا نشان ميدهد كه گزارش سيا بهشدت پاكسازي شده است.
اين گزارش از مسائلي همچون مشاركت مستقيم سفير امريكا در عمليات سرنگوني, نقش مشاوران نظامي ايالاتمتحده, سركوب طرفداران حزب نازي و تروريستهاي مسلمان در ايران و رويآوردن به عمليات ترور براي بيثباتكردن دولت, بهطور سرسري گذر ميكند.
از آن مهمتر, گزارش سيا كودتا را بيشتر درقالب جنگ سرد تحليل ميكند تا بحران نفت ايران و انگليس؛ يعني تقابل كلاسيك مليگرايي و امپرياليسم در جهان سوم.
«هنگاميكه در ماه اوت, مصدق با حمايت حزب كمونيست به چنان قدرتي دست يافت كه ديكتاتور بلامنازع ايران به نظر ميرسيد, بحران در بدترين شكل خود اوج گرفت؛ حتي يك ديپلمات ارشد توصيه كرد كه ما به مقابلة او برخيزيم... ولي متأسفانه, وفاداري ارتش و هراس از كمونيسم در آن زمان منجي وي شد.»
گذشتن يك شتر از سوراخ سوزن آسانتر از دستيابي يك تاريخنگار به آرشيو سيا درخصوص كودتاي 1332 ايران است.
اگرچه نيمقرن از آن واقعه گذشته و سلسلة پهلوي سقوط نموده, جنگ سرد تمام شده, بيشتر دستاندركاران كودتا جان سپردهاند و مطالب مربوط به ديگر عمليات سري همچون گواتمالا منتشر گرديده است، اين آرشيو هنوز غيرقابل دسترسي است.
جالب آن است كه طبق بخشنامة سال 1995, دستگاههاي دولتي موظفاند پس از 25 سال اسناد طبقهبنديشده را بهصورت خودكار از طبقهبندي خارج نمايند. در اوايل دهة 1990 سيا خواستار مهلت بيشتري براي خارجكردن اسناد كودتاي 1332 ايران از طبقهبندي شد. چون بودجة لازم براي مجلدكردن و انتشار اين اسناد حجيم را نداشت.
با اين حال, در اواخر دهة 1990 سيا باز هم مدعي شد اين پرونده قابل آزادكردن نيست، چون در اوايل دهة 1960 بهصورت غيرعمدي از بين رفته است.
هنگاميكه در ماه آوريل 2000 يكي از گزارشهاي سيا در مورد كودتا بدون هيچ توضيحي پس از يك سكوت 45 ساله به بيرون درز پيدا كرد,
مسئله بغرنجتر شد. ابتدا خلاصة اين مقاله در نيويورك تايمز (16 آوريل 2000) به چاپ رسيد؛ سپـس متـن كـامـلتـر ولـي خـلاصـه شـدة هشتـادصفحــهاي آن روي وبسـايـت همـــان روزنـامــه قــرار گــرفـــت؛ و بـــالاخـــره متـــن كمتـــر خــلاصهشدة آن در 169 صفحه در وبسايت ديگري
http:// cryptome.org/cia-iran-all.htm) ( منتشر شد.
گزارش مزبور باعنوان «سرنگوني نخستوزير ايران,مصدق» در سال 1954 (1333) توسط دونالد ويلبر (Wilber) مأمور سيا نوشته شده كه در كودتا نقش داشت.
سفارش نوشتن آن توسط بخش تاريخي سيا داده شده و قرار بود از آن بهعنوان راهنمايي براي كودتاهاي بعدي استفاده شود.
اين گزارش براي مقامات ارشد دولت امريكا در سيا و همچنين در پنتاگون, وزارتخارجه, كاخ سفيد و كميتة روابط خارجي سنا تنظيم شده بود.
اين سند به سرعت از جايگاه يك متن معتبر برخوردار گرديد و روزنامة تايمز آن را بهعنوان يك «تاريخچة سري» معرفي نمودكه اطلاعات بسيار مهمي را درخصوص سازوكارهاي دروني كودتا ارائه ميكند (20 آوريل و 11 ژوئن 2000).
روزنامة گاردين چاپ لندن اين سند را بهعنوان «اولين شرح تفصيلي دولت امريكا از ماجراي كودتا» توصيف كرد.
(17 آوريل 2000). در همين راستا «آرشيو امنيت ملي» كه يك سازمان غيردولتي(NGO) است و در راه رفع طبقهبندي از اسناد دولتي تلاش ميكند، از اين سند بهعنوان يك گزارش بسيار مهم از پيامهاي مبادلهشده در داخل سيا و مصاحبههاي بهعمل آمده با شركتكنندگان عمليات در ايران كه پس از واقعه نگاشته شده تجليل ميكند. اين اظهارنظرها سؤالاتي را در ذهن برميانگيزد. اين درست است كه گزارش مزبور اندكي پس از واقعه به رشتة تحرير درآمده، ولي منابع اولية آن ـ يعني پيامهاي مبادلهشده ميان واشنگتن, لندن و تهران ـ همچنان دستنيافتني است و اگرچه گزارش بهدست يكي از شركتكنندگان در كودتا نوشته شده، ولي وقايع كودتا و منابع اولية اطلاعات آن همگي از فيلتر نگاه نويسنده عبور كرده است.
بدين ترتيب, جنگ سرد در گزارش مزبور بر بحران نفت سايه افكنده و نقش سيا نيز بر نقش MI-6 غلبه دارد. درست است كه آن گزارش محرمانه تلقي ميشده، اما اين بدان معنا نيست كه ويلبر در نگارش آن دچار خودسانسوري نشده است.
ويلبر كه اين گزارش را براساس يك سفارش مينوشت، دقت كرده تا چندان به نقش پنتاگون و وزارتخارجه نپردازد.
البته روشِ تمركز بر نقش سيا صحيح است چون بالاخره اين سازمان از مسئولان اجراي چنين عملياتي است، ولي اينكه سفيران و مشاوران نظامي سفارتخانه را بهعنوان مجريان فعال عمليات سرنگوني دولت ميزبان معرفي نموده، مطلب ديگري است.
به همين ترتيب, گفتن اين مطلب صحيح است كه سيا عليه دولت مصدق جنگ تبليغاتي به راه انداخت, به هزينة خود مزدوران را به خيابانها ريخت و به حقههاي كثيفي متوسل شد و افسران را به كودتا تشويق نمود.
لكن بيان اين كه سيا با نازيهاي ايران رابطه داشت و در آدمربايي, قتل, شكنجه و قتلعامهاي خياباني نقش مستقيم ايفا كرد، مسئله ديگري است.
شايد به همين دليل بتوان دريافت كه چرا آرشيو سيا در زمينة كودتاي ايران ـ برخلاف پروندههاي مربوط به گواتمالاـ همچنان بسته باقي مانده است. نقش ايالاتمتحده در ايران مستقيم بود, اما در مواردي همچون عمليات گواتمالا اين نقش كمتر جنبة مستقيم داشت.
اگرچه اصل اسناد سيا در دسترس نميباشد, اما ميتوان قطعات اصلي معمّاي كودتاي 1332 را از منابع مختلف كنار هم چيد و كامل كرد.
اين منابع عبارتند از: آرشيو وزارتخارجة بريتانيا در ادارة اسناد دولتي لندن (اگرچه اين بايگاني تا حدودي پاكسازي شده, ولي دربردارنده هزار سند در مورد ايران است كه برخي از آنها فتوكپي اسناد دولت ايالاتمتحده ميباشد)؛ خاطرات نوشتهشده توسط ايرانيها (پس از انقلاب 1979 ]1357[ بسياري از مليگرايان و چپگرايان خاطرات خود را از كودتا به رشتة تحرير درآوردند)؛ دو پروژة تاريخ شفاهي (يكي از آنها در رابطه با چپگرايان ـ احمدي,95ـ 1985 ]73ـ1363[؛ و ديگري در رابطه با تعدادي از افراد برجستة قديمي ـ لاجوردي, 1993 ]1371([؛ شرح نوشته شده توسط دو تن از برنامهريزان كليدي كودتا كه عبـارت بودند از كرميت روزولت (1979) رهبر عمليات سيا, و مونتاگ وودهاوس, همتـاي وي در MI-6 بريتانيا (1982)؛ و اطلاعات پراكندة بهدست آمده از جاسوسان رده پايينتر سيا MI-6 و خصوصاً توسط محققان آكادميك مثل مارك گازيروفسكي (1979) و استفان دوريل (2000). اين مقاله قصد دارد تا براي بازسازي كودتا از اين منابع استفاده كند.
ريشههاي بحران نفت (51ـ1948) ]30ـ1327[
ريشههاي كودتا به بحران نفت ايران و انگليس در سالهاي 53ـ1951 بازميگردد كه به نوبة خود زاييدة مذاكرات ناموفق نفتي در پايان جنگ جهاني دوم بود.
در سال 1948, مجلس ايران پيشنهاد شوروي براي دريافت امتياز نفت استانهاي شمالي ايران را رد كرد. اگرچه قرارداد پيشنهادي براي ايران در منافع, مديريت و توزيع نفت, سهم مساوي قائل ميشد، وزارت سوخت بريتانيا به وزارتخارجة آن كشور اخطار كرد:
«قدرت بريتانيا در عرصة نفت وابسته به آن است كه ما در تمام جهان از امتيازات نفتي برخوردار باشيم و براساس آن خود به توليد نفت بپردازيم و توزيع آن را در اختيار بگيريم. اگر كشورهاي ديگر خود شروع به توليد نفت نمايند، موضع ما تضعيف خواهد شد.
اگر ايران بخواهد خود از نفت شمال بهرهبرداري نمايد, مدت زيادي نخواهد گذشت كه در جنوب نيز تصميم به انجام همين كار بگيرد. ما نبايد آنها را تشويق نماييم كه خود به توليد نفت بپردازند.»
محمد مصدق, سياستمدار اشرافزاده كه به نمايندة فسادناپذير مليگرايان مبدل شده بود، بهشدت با پيشنهاد شوروي مخالفت كرد، چون آن را موجب افزايش نفوذ مسكو در شمال و افزايش فشار كشورهاي غربي جهت اخذ امتياز در ديگر نقاط كشور ميدانست. او هشدار داد كه نتيجة نهايي اين كار مثلهشدن ايران خواهد بود.
در سالهاي 1950 ـ 1949 ]29ـ1328[ شركت نفت ايران و انگليس در ايران صاحب بزرگترين پالايشگاه نفت جهان, دومين منبع صدور نفتخام و سومين حجم ذخاير نفتي در كل دنيا بود. اين منبع براي خزانة بريتانيا سالانه 24 ميليون پوند درآمد مالياتي و 92 ميليون پوند درآمد ارزي به همراه داشت, 85% نياز سوختي نيروي دريايي بريتانيا را تأمين ميكرد و 75% سود سالانه را نصيب شركت نفت ايران و انگليس مينمود.
بيشترين سودِ اين درآمد نصيب سهامداران انگليسي شركت ميشد و بخشي نيز براي سرمايهگذاري در كويت, عراق و اندونزي صرف ميگرديد.
موافقتنامة تكميلي (Supplementary Agreement) كه مذاكره و انعقاد آن بهطور محرمانه صورت گرفته بود, مزاياي ناچيز و ديرهنگامي را براي ايران قائل ميگرديد.
مطابق اين موافقتنامه سهم ايران از چهارشيلينگ به شش شيلينگ در هر تن رسيد و سهم ايران از سود شركت نيز از 17درصد به 24درصد افزايش پيدا كرد.
ايران با الهام از قرارداد ميان امريكا و ونزوئلا بهدنبال كسب 50درصد سود شركت بود، اما موضع شركت چنين بود كه ايران بايد از مأموريت شركت براي به ارمغان آوردن تمدن, ممنون باشد، چون شركت مبالغ زيادي را در ايران سرمايهگذاري كرده, صحراها را به شهرهاي پررونق مبدل ساخته و 75000 شغل بهوجود آورده ـ كه 70000 تاي آن متعلق به ايرانيهاست ـ و مردم را از نعماتي همچون استخرهاي شنا برخوردار ساخته بود.
علاوه بر آن, شركت از عملكردن به وعدههاي خود مبني بر ارتقاي دانشِ كار كاركنان ايراني به سطوح فني ـ مديريتي خودداري كرده بود، چون به اعتقاد شركت, آنها از مهارت لازم براي قبول مسئوليت چنين مشاغلي برخوردار نبودند.
شركت همچنين در رسيدگي به شكايات ديگر ايران كوتاهي كرد كه مهمترين آنها عبارت بود از مدت قرارداد (اين قرارداد تا سال 1992 ]1370[ اعتبار داشت)؛ پرداخت حقالسهم بهصورت ارزي (اين كار ايران را به حوزة نفوذ استرلينگ متصل ميكرد), فروش نفت به نيروي دريايي بريتانيا با تخفيف خيلي زياد؛ فروش نفت به ايران براساس قيمتهاي بازار جهاني بهجاي قيمت توليد محلي (بين اين دو نرخ اختلاف فاحشي وجود داشت)، خودداري شركت از بازكردن حسابهاي خود به روي حسابرسان ايراني, سوزاندن گاز طبيعي بهجاي انتقال آن با لوله براي مصارف داخلي و ادارة شهر آبادان بهصورت تبعيضآميز بهگونهاي كه فروشگاهها و باشگاهاي شهر بين انگليسيها و افراد محلي فرق ميگذاشتند.
علاوه بر آن, شركت بهعنوان يك قدرت استعماري تلقي ميشد كه با عزل و نصب وزيران, فرمانداران, شهرداران, فرماندهان نظامي, رؤساي پليس, نمايندگان مجلس و البته, رؤساي قبايل محلي, حكومت ايران را تحت اختيار و سلطة خود گرفته بود.
ماكس تورنبرگ (Max Thornburg) يكي از مديران شركت استاندارد اويل كه بهعنوان مشاور دولت ايران به آن كشور سفر كرده بود, توصيه كرد كه موافقتنامة تكميلي ازسوي دولت ايران رد شود چون مبتني بر اصل 50 ـ 50 نبود و متن آن به قدري مبهم تنظيم شده بود كه «هيچكس در جهان نميتوانست مفهوم واقعي آن را درك كند.» شركت نفت ايران و انگليس علناً بر اين موضوع پافشاري ميكرد كه پذيرش اصلي 50 ـ 50 عملي نيست، چون «محاسبة سود شركت بينهايت دشوار است», اما در پشت پرده به كابينة بريتانيا اعلام نمود كه اين پيشنهاد «بيمعني, غيراقتصادي و بسيار اغراقآميز است.»
سفير بريتانيا, سرفرانسيس شپرد (Shepherd) در مكالمهاي بيپرده با نخستوزير ايران عنوان نمود كه ايران «حريص»شده و تنها امتيازي كه شركت حاضر است به مزاياي قبلي دولت ايران اضافه كند, معالجة رايگان برخي از نمايندگان ديوانة مجلس است كه همچنان با موافقتنامة تكميلي ـ قرارداد الحاقي ـ مخالفت ميورزند.
شركت و همچنين دولت بريتانيا در ادامة مواضع انعطافناپذير خود از ايران انتظار داشتند كه تسليم آنان گردد يا دستكم پيشنهادهاي تازهاي را مطرح كند.
در لندن كسي انتظار نداشت كه نفت ايران مستقيماً ملي شود، اگرچه تورنبرگ به هنگام بازگشت به واشنگتن هشدار داد كه سرسختي بريتانيا ممكن است موجب تلاش ايران براي اتخاذ چنين اقدام خطرناكي شود.
مجلس پس از رد قرارداد الحاقي گس ـ گلشائيان, صنعت نفت را ملي اعلام كرد و دكترمصدق را بهعنوان نخستوزير برگزيد، زيرا وي تنها نامزد تصدي اين پست بود كه تمايل داشت قانون مليشدن صنعت نفت را اجرا نمايد.
مصدق پس از تصدي اين مقام در آوريل 1951 [1330] قول داد كه غرامت عادلانهاي به شركت پرداخت كند, بنابراين شركت ملي نفت ايران را تأسيس نمود و از كاركنان انگليسي دعوت به همكاري با شركت تازه تأسيس نمود.
اگرچه طرفداران مصدق يعني اعضاي جبهةملي فقط تعداد كمي نماينده در مجلس داشتند, موفق شدند بر ديگر نمايندگان غلبه نمايند، چون ديگر نمايندگان حاضر به حمايت علني از شركت نفت ايران و انگليس نبودند.
شپرد با اكراه اعتراف نمودكه دكترمصدق قلوب ملت ايران را فتح كرده است و جبههملي, سازي را مينوازد كه عواطف طبقات مختلف مردم ايران را برانگيخته است.
كاردار سفارت نيز اضافه كرد: «دليل اصلي آنكه نخستوزير توانسته افكار نمايندگان پارلمان و مردم را در اختيار بگيرد اين است كه وي در ميان مردم از محبوبيت فردي برخوردار ميباشد.»
در اوايل بروز اين بحران، دكترمصدق به ايالاتمتحده سفر نمود. گزارش وزارتخارجة امريكا به ترومن حاوي اين نكته بود كه نخستوزير, مورد حمايت اكثريت مردم ايران است و فردي است هوشيار, نكتهسنج, مهربان, صادق و مطلع.
به ترومن توصيه شد كه مكالمات خود را با وي بهسمت مباحث كلي در مورد كمونيسم, بيعلاقهگي امريكا به موضوع نفت و حسن نيت ايالاتمتحده نسبت به ايران هدايت كند.
سفارت امريكا در گزارش محرمانهاي كه پس از خاتمة كامل بحران تنظيم گرديد اذعان نمود كه مصدق, بهعنوان يك فرد مقدس, هنوز به افكارعمومي غلبه دارد, سمبل آرمانهاي مليگرايانه بهشمار ميرود و ساية بلند وي بر جانشينان او به شدت سنگيني ميكند. در همين راستا, در گزارش وزارتخارجة انگلستان پس از پايان بحران نيز آمده بود:
«از منظر جنگ طبقاتي, جنبش تحت هدايت دكترمصدق، يك حركت انقلابي بهشمار ميرفت كه در طي آن سه طبقة پايين دست عليه طبقه بالادست و انگليسيهاي همدست اين طبقه به جنگ برخاستند.
دوران نخستوزيري دكترمحمد مصدق (آوريل 1951 ]ارديبهشت 1330[ تا اوت 1953 ]مرداد 1332[ )
اگرچه انگليسيها در پيشبيني مليشدن نفت از خود كُندي نشان دادند، اما بهسرعت به سه نتيجة مغرورانه اما واقعي دست يافتند: نخست آنكه, مصدق در مورد مليكردن نفت جدي بود و براي كنترل كامل صنعت نفت توسط ايران تلاش و مبارزه ميكرد. ثانياً, انگلستان نميتوانست اجازة چنين كاري را به ايران بدهد.
ثالثاً, تنها راه حفاظت از منافع انگلستان, بركناري مصدق بود.
تا روز سقوط مصدق كه 28 ماه بعد اتفاق افتاد, لندن كم و بيش به اين نتيجهگيريهاي خود وفادار ماند.
ارزيابي بريتانيا آن بود كه موضوع اصلي براي دكترمصدق افزايش حقالسهم نيست، بلكه موضوع اصلي حاكميت ملي است, يعني اعمال كنترل نسبت به استخراج, توليد و توزيع نفت.
از نظر مصدق, ايران فقط ازطريق رفع سلطة بريتانيا از صنعت نفت ايران ميتوانست به استقلال واقعي دست پيدا كند.
مصدق اغلب به مردم يادآوري ميكرد كه سياستمداران قبلي, با دادن امتيازات اقتصادي به قدرتهاي بزرگ, حاكميت ملي را تضعيف نمودند.
او ميخواست با پسگرفتن اين امتيازات ايران را به استقلال برساند.
او همچنين خاطرنشان ساخت كه وقتي قدرتهاي بزرگ اطمينان پيدا كنند كه به رقباي آنها نيز امتيازي داده نخواهد شد، به حاكميت ايران احترام خواهند گذاشت.
او نام اين سياست را «موازنة منفي» گذاشت و آن را درمقابل سياست موازنة مثبت قرار داد كه مورد علاقة سياستمداران متحد بريتانيا, روسيه، آلمان و ايالاتمتحده بود.
اگرچه دولت بريتانيا درك مينمود كه ايران درصدد بهدستآوردن كنترل نفت است, اصرار داشت كه اين كنترل را از دست ندهد يا دستكم به ايران واگذار نكند. دولت انگلستان مايل بود به شركت نفت فشار بياورد تا امتياز خود را با ديگر شركتها تقسيم كند و با «هفتخواهران نفتي», كنسرسيومي تشكيل دهد. اما انگلستان تحت هيچ شرايطي حاضر نبود قدرت تصميمگيري را درخصوص ميزان و زمان توليد نفت و مقصد فروش آن به ايران واگذارد.
اگر ايران اين قدرت را پيدا ميكرد, ميتوانست بر قيمت جهاني نفت اثر بگذارد يا حتي تصميم بگيرد كه نفت را براي نسلهاي آينده ذخيره كند و فقط براي تأمين نيازهاي ضروري نفت بفروشد.
در يكي از يادداشتهاي وزارت خارجة انگلستان بيپرده چنين آمده كه:
«توافق جديد هرچه باشد, بايد كنترل مؤثر اين دارايي در دست ما باقي بماند... ما ميتوانيم در مورد ميزان سود, ادارة شركت يا حتي شراكت با دولت ايران از خود انعطاف نشان بدهيم, ولي درخصوص موضوع ”كنترل“, هرگز.» وزارت سوخت بريتانيا نيز در همين راستا به وزارتخارجة ايالاتمتحده هشدار داد: «مصدق از اينكه ببيند صنعت نفت با بهرهوري پايين و بدون مديريت خارجي اداره ميشود, خشنود خواهد شد. اين موضوع مشكلي را به همراه خواهد داشت: امنيت دنياي آزاد وابسته به حجم عظيم نفتي است كه در خاورميانه توليد ميشود. اگر ديدگاه ايران به عربستان سعودي يا عراق نيز سرايت كند, ممكن است كل اين ساختار به همراه تواناييهاي دفاعي ما فروبريزد.
بدينترتيب, خريدن نفتي كه به ميزان كم توليد ميشود آثار زيانباري را به همراه خواهد داشت.»
كنترل, موضوعي بود كه در يادداشتهاي متعدد وزارتخارجة انگلستان بهچشم ميخورد, اگرچه اين موضوع، كمتر در اظهارنظرهاي علني مورد اشاره قرار ميگرفت. اشاره به اين موضوع در اظهارنظرهاي علني بهقدري كمرنگ بود كه امريكاييها تصور كردند ميتوانند با ميانجيگري, امتياز ”منصفانهتري“ را به توافق طرفين برسانند.
به همين ترتيب, بسياري از تاريخپژوهان كه در اين خصوص به مطالعه پرداختهاند، در اين دام افتادهاند كه تصور نمايند, اگر يكي از طرفين و مشخصاً مصدق, آيندهنگري بيشتري از خود نشان ميداد, امكان مصالحه وجودداشت.
اما دولت انگلستان، خود هرگز در اين دام نيفتاد.
آنها از همان ابتداي اختلاف دريافتند كه اين يك مبارزه با حاصل جمع صفر است: يا ايران كنترل صنعت نفت را بهدست ميآورد و يا بهدست نميآورد.
مصدق نيز از اين موضوع آگاه بود.
شپرد حتي بهطور خصوصي گفته بود كه اگر بريتانيا كنترل نفت را در اختيار داشته باشد حتي به تقسيم 40ـ60 درآمد نيز ميتواند رضايت دهد.
او اضافه كرد: «بسيار بعيد است كه بتوانيم با مصدق به توافق برسيم... ما بايد كنترل مؤثر را بهدست بگيريم.
ما ابزارهاي مختلفي را براي پنهانكردن اين حقيقت دشوار پيدا كرديم، ولي به راهحلي نرسيديم كه بيش از اندازه خطرناك و بيش از اندازه آشكار ـ حتي براي ايرانيهاـ نباشد.»
وزارت خزانهداري توصيه كرد در مورد برخي موضوعات حاشيهاي امتيازاتي داده شود, ولي درخصوص مسئلة كنترل كه امري حياتي است, قاطعيت كامل حفظ گردد: «در تمام طول بحران, موضع نخستوزير ايران كاملاً ثابت بوده است. در مورد هدف اصلي وي هيچ ترديدي وجود ندارد... او پيش از هرچيز يك مليگراست.»
وزارتخارجة انگلستان مسئلة اصلي را براي وزارتخارجة امريكا چنين بيان كرد: «اولين اثر مليشدن نفت آن است كه كنترل نفت را بهدست ايرانيها ميدهد.
از ديدگاه دولت بريتانيا, مسئلة حاضر فقط به سرنوشت داراييهاي بزرگ آن دولت مربوط نميشود. اين مسئله به بزرگترين دارايي ما در زمينة موادخام مربوط است. كنترل اين دارايي داراي اهميت اساسي است.
موضوع اهميت اين دارايي براي طراز پرداختهاي ما و برنامههايي كه در زمينة بازسازي تسليحاتي در پيش داريم پيشتر توضيح داده شده، ولي در مذاكرات دوجانبه, از دستدادن اين دارايي عظيم در عرصة موادخام, آثار فزاينده و غيرقابل محاسبهاي در برخواهد داشت.
بهعلاوه, تصور اينكه بين جهان غرب و ايران در زمينة ميزان توليد نفت و مقصد وشرايط فروش آن اشتراك منافع وجود دارد غلط است. ايرانيها ميتوانند تمام نفت و ارز مورد نياز خود را با ميزان توليد بسيار پايينتر بهدست آورند.
به همة اين دلايل, دولت بريتانيا بايد كنترل منابع مزبور را در اختيار داشته باشد.
بايد اين نكته را نيز در نظر داشت كه احساسات نمايندگان مجلس و مردم انگلستان با اين موضوع كه ما كنترل مؤثر چنين دارايي عظيمي را از دست بدهيم همراه نيست.
سومين نتيجهاي كه انگليسيها به آن دست يافتند اين بود كه بحران فقط با حذف مصدق از صحنه پايان خواهد يافت. در نخستين هفتهاي كه دكترمصدق به نخستوزيري برگزيده شد, دولت بريتانيا ادعا كرد كه "وي فقط يك موج گذرا را رهبري مينمايد و دادن امتياز به وي فقط او را جريتر خواهد نمود."
وزير خارجة انگلستان به وزير خارجة ايالاتمتحده, دين آچسون اطمينان د
وزير سوخت انگلستان گزارش داد كه شركت رويال داچ شل نيز به اندازة شركت نفت ايران و انگليس نگران موضوع كنترل است و شركتهاي استاندارد اويل نيوجرسي و سوكوني واكيوم (Socony Vacuum) نيز حداكثر تلاش خود را به عمل ميآورند تا وزارت خارجه را قانع سازند كه اگر تجربة مليكردن نفت در ايران موفق باشد, آثار مصيبتباري براي امتيازات نفتي آنها به همراه خواهد داشت.
او به شركت نفت ايران و انگليس اطمينان داد كه شركتهاي بزرگ امريكايي, مصالحه و كنارآمدن با ايران را در راستاي منافع خود نميبينند.
نمايندة انگلستان در سازمان ملل متحد گزارش داد كه هريمن, حتي پيش از مأموريت خود به تهران, توسط شركتهاي امريكايي قانع شده بود كه دادن امتيازات زياد به ايران براي ديگر كشورهاي توليدكنندة نفت خطرناك است.
هريمن به هنگام بازگشت خود به انگليسيها اطمينان داد كه حصول توافق با مصدق امكانپذير نيست و دو قدرت بزرگ ـ انگلستان و آمريكا ـ بايد با يكديگر در پيداكردن راهحل موضوع همكاري نمايند. در جريان مذاكرات مقامات رده بالاي وزارتخارجة انگلستان و ايالاتمتحده, امريكاييها به انگليسيها اطمينان دادند كه از سياست «حفظ كنترل» حمايت ميكنند. در مذاكرات بعدي, دوطرف به اين نتيجه رسيدند كه «وضعيت ايران هر روز وخيمتر ميشود و دكترمصدق حاضر نيست از كنترل نفت گذشت كند؛ دولت وي اساساً يك دولت مطلوب نيست و بايد شاه را تشويق نمود كه يك ژنرال را جايگزين وي كند.»
در اين جلسات, يك گروه تحقيقاتي مشترك براي ارزيابي وضعيت ارتش ايران و ميزان وفاداري ژنرالها به شاه تشكيل شد.»
اين گروه در فورية 1952 ]1331 [ تشكيل جلسه داد، يعني يازدهماه پيش از آنكه آيزنهاور جايگزين ترومن شود, ولي سهماه پس از پيروزي چرچيل بر دولت حزب كارگر، انگليسيها يك جنگ تبليغاتي به راه انداختند. آنها از بيبيسي خواستند كه ميزان برنامههاي فارسي خود را دوبرابر كند و خبرنگار خود در تهران را كه حاضر به همكاري نبود بركنار نموده, يك مخبر دائمي ويژه را جايگزين وي نمايد كه اين شخص ميتوانست هركسي باشد بهجز پروفسور ال.پي.الول ساتن (Elwell-Sutton) وابستة خبري اسبق سفارت كه به طرفداري از ايرانيها شناخته شده بود.
انگليسيها همچنين مقالاتي را در روزنامههاي مهم انگليسي و امريكايي منتشر ميساختند.
بهطور مشخص, مجلة آبزرور, (Observer)مصدق را يك فرد "متعصب روبسپيرمآب" و يك "فرانكشتين تأسفبرانگيز" تصوير نمود كه سري بزرگ اما خالي از عقل دارد و سرشار از عقدة بيگانهستيزي است. مجلة تايم، مصدق را بهعنوان مردي ترسو معرفي كرد كه وقتي عقدة شهادت بر وي غلبه ميكند، بهطرز خطرناكي شجاع ميشود.
يكي از يادداشتهاي وزارتخارجه كه با دستخط نوشته شده بهصورت گذرا به اين نكته اشاره ميكند كه سفارت انگلستان در تهران براي وابستة خبري سفارت آن كشور در واشنگتن بهطور مرتب مطالب و مقالات زهرداري را ارسال مينمود كه طرح آن در بيبيسي چندان به صلاح نبود.
اين يادداشت همچنين اضافه ميكند كه «واشنگتن از اين مطالب مسموم بهخوبي استفاده ميكند.» درو پيرسون (Drew Pearson) روزنامهنگار پرسابقة امريكايي در روزنامة واشنگتن پست به دروغ ادعا كرد كه دكترحسين فاطمي, وزير خارجة ايران چندين بار بهخاطر سوءاستفاده از اموال محكوم شده است. او با طعنه سؤال كرد, آيا امريكاييها مايلاند چنين فرد نابابي همچنان زمام بحران نفت خاورميانه را در دست داشته باشد؟ اين فرد كسي است كه تصميم ميگيرد آيا ما بايد از نفت سهم داشته باشيم و آيا بايد وارد جنگ جهاني سوم شويم يا خير.
از وابستة خبري انگلستان در واشنگتن نيز خواسته شد با انتشار اين شايعه كه مصدق معتاد به استفاده از ترياك است، مردم را به وحشت بيندازد.
مقامات بريتانيا به خود و به ديگران اطمينان ميدادند كه جبههملي چيزي نيست جز يك دستة پر سروصدا از افراد ناباب و مصدق فردي است وحشي, بيمنطق, عجيب و غريب, ديوانه, گانگستر مآب, متعصب, پوچگرا, ديكتاتور, آتشين مزاج و سرسخت و بيمنطق, و ايرانيها ذاتاً همچون كودكان, خستهكننده و بيعقل, بيميل به قبول حقايق, دمدمي مزاج و بيثبات, داراي عواطف عرفاني, ناتوان از تبعيت از منطق و عقل سليم و پيرو احساسات خالي از محتوا هستند.
در يك سند چاپ شده باعنوان «مقايسة كلي ميان مليگرايي در ايران و آسيا», شپرد به مقامات وزارتخانهها اعلام نمود كه مليگرايي ايران اصيل نيست و به شدت به يك دست هدايتكننده نياز دارد.
نجات ايران، تنها در صورت اشغال بيستسالة آن كشور توسط يك قدرت خارجي امكانپذير است (مثل اشغال هائيتي توسط ايالاتمتحده).
او افزود كه مصدق فردي است فريبكار, در معرض خطا, كاملاً بيكفايت, شبيه اسب گاري, كه بوي تند ترياك ميدهد و كاملاً از تعادل رواني بيبهره است.
چون ازعنوان عاليجناب خوشش نميآيد, از سوارشدن به اتومبيل دولتي امتناع ميكند و بالاخره بهعنوان آخرين اتهام اينكه دختر وي در يك آسايشگاه رواني در سوئيس بستري است.
در يكي ديگر از يادداشتهاي چاپشدة سفارت انگلستان در تهران آمده است كه بيشتر ايرانيها درونگرا هستند. تخيل آنها قوي است و طبعاً به شكل آرماني مسائل گرايش دارند عاشق شعر و بحث و گفتوگو پيرامون مسائل كلي ميباشند. احساسات آنها قوي است و به اندك تلنگري برانگيخته ميشود. اما آنها همواره از آزمودن تخيلات خويش درمقابل واقعيتها عاجزند و نميتوانند احساسات خود را تابع عقل نمايند.
آنها فاقد عقل سليم هستند و نميتوانند بين عواطف و واقعيتها تفكيك قائل شوند. ضعف شناختهشدة آنها بيشتر بياعتنايي به حقيقت است تا قبول عمدي راه اشتباه.
اين شدت تخيل و بيميلي به حقايق منجر به ناتواني آنها در بررسي دقيق جزييات امور ميشود.
اغلب, هنگاميكه دنيا را به كام خود نمييابند به جاي پشتكار, تسليم ميشوند.
اين گرايش با مرگطلبي در مذهب آنها تقويت ميشود. آنها بهشدت فردگرا هستند، يعني منافع شخصي خود را به هر قيمت طلب مينمايند, نه اينكه بخواهند بدون كمك ديگران روي پاي خود بايستند. تقريباً همة طبقات مردم ايران درپي يافتن منافع شخصي خويش هستند و آمادهاند تا براي پول هر كاري انجام بدهند. آنها از وجدان اجتماعي بيبهرهاند و نميتوانند منافع شخصي را فرع بر منفعت جمعي قرار دهند.
آنها بيهدف و مغرورند و مايل نيستند اشتباه خود را بپذيرند.
آنها همواره ديگران را مقصر قلمداد مينمايند. برخلاف تصور برخي محققان فرهنگي, اين ديدگاههاي نژادپرستانه دليل اصلي شكست مذاكرات بود.
اين مطالب فقط جزو آثار و محصولات جانبي شكست مزبور بهشمار ميرود.
دليل اصلي آن بود كه بريتانياييها آگاه بودند در مورد مسئلة كنترل نفت, بين آنها و ايرانيها اختلاف نظر اساسي وجود دارد.
به عبارت ديگر, علت پيدايش بنبست را نميتوان وجود تعصبات نژادي قلمداد كرد، بلكه موضوع, اختلاف ديدگاه اقتصادي و برخورد بين امپرياليسم و مليگرايي بود.
انگليسيها در عين انتظار براي سقوط مصدق, فشارهاي اقتصادي بر ايران را افزايش دادند. آنها داراييهاي ارزي ايران در لندن را مسدود كردند, صدور تجهيزات به ايران را منع نمودند و همچنين نظر واشنگتن را درخصوص كمك به ايران ـ خصوصاً در رابطه با اعطاي يك وام 25 ميليون دلاري از بانك صادرات و واردات امريكا ـ عوض كردند.
آنها پرسنل شركت را متقاعد ساختند كه ديگر براي ايران كار نكنند, و براي يافتن اطمينان از استعفاي همة آنان, اعلام كردند كه درآمد آنها قابل تبديل به ارز نخواهد بود.
ايران عليرغم از دستدادن اين پرسنل فني, توانست پالايشگاه آبادان و همچنين چاههاي اصلي نفت را در حال كار و عمليات نگاه دارد.
انگليسيها همچنين ديگران را وادار كردند كه نفت ايران را نخرند و تهديد نمودند كه از خريداران نفت ايران شكايت ميكنند و در عمل چند نفتكش ناقض تحريم اقتصادي ايران را توقيف كردند.
اجراي اين تحريم اقتصادي آسان بود، چون بخش قابل توجه ناوگان نفتكش جهان متعلق به شركتهاي بزرگ نفتي بود. بدينترتيب, ايران ميبايست با «اقتصاد بدون نفت» به حيات خود ادامه ميداد.
براي اينكار, دولت اجراي تمام طرحهاي توسعه را متوقف كرد, رو به استقراض و درخواست وام آورد, حقوق كاركنان دولت را كاهش داد و براي تأمين هزينههاي فوري اسكناس چاپ كرد.
مبارزه ميان ايران و انگلستان در اواسط سال 1952 به بنبست رسيد، چرا كه عليرغم تمام فشارهاي وارده, انگلستان موفق به بركناري دكترمصدق نشد و علت عمدة اين امر آن بود كه نمايندگان مجلس شورا, سناتورها و شخص شاه از رويارويي علني با تودة مردم واهمه داشتند. انگليسيها در ژوئية 1952 يكبار ديگر براي بركناري مصدق تلاش نمودند.
آنها با حمايت ايالاتمتحده, شاه و حاميان وي در مجلسين را وادار ساختند كه نخستوزيري را به احمد قوام بسپارد كه از سياستمداران كهنهكار بود و سالها با سياست خارجي مصدق مخالفت كرده بود.
اما كل اين ماجرا به سرعت مبدل به يك رسوايي خونبار شد كه به نام سيتير شهرت يافت. دكتر مصدق با خطاب قراردادن ملت اعلام نمود كه صنعت نفت دوباره بهدست انگليسيها ميافتد و شاه نيز با اعمال كنترل بر نيروهاي مسلح در سياست، دخالت غيرمجاز انجام ميدهد.
او با استناد به قانوناساسي استدلال نمود كه شاه بايد سلطنت كند، نه حكومت و حق انتخاب رؤساي ارتش و وزير جنگ با نخستوزير است.
جمعيت زيادي كه ابتدا از طرفداران جبهةملي تشكيل ميشد و سپس طرفداران حزبتوده نيز به آن پيوستند, به خيابانها سرازير شدند و بعد از سه روز درگيري و خونريزي, شاه مجبور شد كه نهتنها مصدق را به سمت نخستوزيري برگرداند.
بلكه حق تعيين وزير جنگ را نيز به او سپرد.
يك روز پس از پايان درگيريها, كاردار سفارت بريتانيا اعلام كرد كه شاه كنترل اعصاب خود را از دست داده بود, هرچند ارتش در تمام مدت نظم خود را حفظ نمود و تعداد تلفات كمتر از 20 كشته و 200 نفر زخمي بوده است.
اما دو روز بعد, همين آقاي كاردار عاقل اعلام نمود كه "بينظمي در استانها بيش از حد تصور ما بود, جمعيت كنترل شهر اصفهان را بهدست گرفت و فقط در همين شهر تعداد كشتهشدگان به 200 تن رسيد."
او تأكيد نمود كه «اكنون انجام يك كودتا ضروري است، چون توهمات مصدق به حد جنون رسيده و بايد مثل يك كودك بيعقل او را به سخره گرفت.»
او همچنين عنوان نمود كه لوي هندرسون, سفير امريكا نيز اكنون اعتقاد دارد كه تنها راه خروج از بحران, كودتاست: «مصدق به حدي قدرت خود را وابسته به حضور مردم نموده كه بعيد است بتوان او را از طريق شيوههاي معمول منطبق با قانوناساسي بركنار كرد.» تا آن زمان, هندرسون نيز مانند بيشتر مقامات دولت ترومن ترجيح ميداد براي بركناري مصدق از فشارهاي اقتصادي و شيوههاي قانوني استفاده شود.
روز پس از خونريزي 21 ژوئيه 1952 (30 تير 1331), وزارت جنگ بريتانيا طي تلگرامي كه براي وابستة نظامي آن كشور در تهران مخابره شد، درخصوص موضوعات زير از وي سؤال كرد: روحية نيروهاي مسلح؛ وفاداري آنها در صورت برخورد شديد ميان شاه و دولت؛ توانايي آنها براي اجراي كودتا؛ و رهبران احتمالي كودتا.
وابستة نظامي كه پيشتر گزارش داده بود يونيفورمهاي نظامي بهقدري در ميان مردم منفور است كه در خيابانها به روي آن تف مياندازند, فوري پاسخ داد كه چهارنفر را ميتوان براي رهبري كودتاي آينده نامزد كرد كه يكي از آنها ژنرال فضلالله زاهدي بود .او با آرامش خيال, خاطرنشان ساخت كه سياست مصدق براي محدودكردن قدرت ارتش و بازنشستهكردن 136نفر از افسران ارشد, موجب دورشدن فرماندهان عاليرتبه از وي گرديده است.
او همچنين تأكيد نمود كه كودتا بايد بهنام شاه صورت گيرد.
كسانيكه با گزارش وابستة نظامي آشنايي داشتند تأمل بيشتر را جايز نديدند.
شاه از زمان رسيدن به تاج و تخت توجه بسيار زيادي به نيروهاي نظامي خود نشان داده بود و ازجمله به وضعيت محل خدمت, يونيفورمها, پادگانها و مانورهاي آنان رسيدگي ميكرد؛ دائماً بهدنبال دريافت كمكهاي نظامي و تجهيزات جنگي مدرن بود, و با نهايت دقت بر انتصاب مقامات ارشد نظامي در وزارت جنگ, ارتش, ژاندارمري, پليس و دستگاه اطلاعات نظامي مراقبت مينمود و از همه مهمتر آنكه ترفيع درجات افسران ارشد را خصوصاً در رستههاي زرهي خود شخصاً انجام ميداد. روشن بود كه اين نيروها ميتوانستند نقش مهمي در كودتا ايفا كنند ـ چه به سود وي و چه به زيان وي ـ سفارت امريكا به اين نتيجه رسيد كه پس از حمام خون سيتير, شاه همچنان از وفاداري شخصي تعداد زيادي از افسران برخوردار است، اگرچه قدرت انتصاب مقامات ارشد را از دست داده بود و ديگر از فرماندهان ارتش, پليس, ژاندارمري و سازمان اطلاعات نظامي, گزارشهاي هفتگي دريافت نميكرد.
پایان بخش اول
بی گمان دردامروز جامعه ما، واکاوی تاریخ و آنچه که موجبات پیش آمدهای تاریخی در هر سطحی که باشد نیست.چو اینکه باید باور داشت تاریخ برای پند آموزی و جلوگیری از تکرار فجایع و ساختن آینده ای بهتر بسیار مورد نیاز باشندگان یک سرزمین است.اما نمی تواند بهانه ای باشد برای ایجاد مناقشه ای تازه در یک ملت، و آن هم ملتی که هر روز خود را با هزار و یک مناقشه دشمن خواسته آغاز می کند .
درد امروز جامعه ما عمیق تر از آن است که بخواهیم تاریخ را نبش قبر نموده و تمام کاهلی ها و ندانم کاریهای آن روزگاران نخبگان خود را بر گردن این و آن انداخته و در پی آن باشیم که به عنوان نمونه" آیا 28 مرداد کودتا بوده و یا اینکه یک انقلاب مردمی در حمایت از سلطنت"! .
ملت ایران علارغم آنکه شایع است که دچار فراموشی تاریخی هست به هیچ عنوان آنچه را که بر او رفته است فراموش نکرده و نمی کند ،این ملت هنوز حمله اسکندر و خیانت روزبه و تازش وحشیانه اعراب و ترکان و مغولان را به خوبی در حافظه تاریخی خود ثبت نموده پس چگونه است که عده ای می خواهند تا با وارونه جلوه دادن وقایع تاریخی خط بطلان بر همه واقعیتهای تاریخی موجود بکشندو بر تنور اختلافات تاریخی که نتیجه ای جز چند دستگی و در گیر شدن در یک جنگ فرسایشی دشمن شاد کن ندارد بدمند؟
آری با همه این تفاصیل آنچه که نیاز جامعه ما در شرایط کنونی می باشد همبستگی و هم دلی نیروهایی است که دم از میهن پرستی می زنند و درد آزادی و حقوق بشر و دموکراسی دارند. نیروهایی که وقتی پای صحبت تک تک آنان می نشینی می پنداری که می توانند نماد آزادی و آزادی خواهی باشند اما در عمل آنچنان پریشان کردار می شوند که باورش برای هر انسان آگاهی همانند یک تناقض ریاضی نا ممکن است.
و به تعبیری" دو صد گفته چون نیم کردار نیست"
و این در شرایطی است که ایران امروز بیش از هر دوره ای دیگر نیازمند تدوین شدن مانیفیست یگانگی و همبستگی در راه رهایی از اندیشه های ارتجاعی است که سالیان دراز بر همه ما ایرانیان چیره گشته و ما را چنان دچار سستی و ناپایداری نموده که گاه همه مرزهای اخلاقی و شرافت انسانی و میهنی را نیز زیر پا می نهیم تا دروغ را راست و راست را دروغ جلوه دهیم .
و امروزه روز هر آینه که به پیرامون خود بنگیریم عده ای را می بینیم که به نواده کوروش بزرگ بودن می بالند و از گناه بزرگ دروغ در نزد ایرانیان کهن و فرموده های داریوش بزرگ در مزمت و دهشتناکی دروغ سخن می گویند.
از زرتشت و آموزه های اخلاقی و دینی او یاد می کنند و همه نیکی های جهان را در او می بینند.
اما هر چه بیشتر بنگریم بیشتر خواهیم دید که دیگر هیچ نشانی از آموزه های راست اندیشی و راست کرداری کوروش و داریوش زرتشت در تنظم روابط ما ایرانیان دیده نمی شود و این یک واقعیت تلخ است چه بخواهیم و چه نخواهیم .
و کوتاه اینکه تا بتوانیم از چنین و چنان بودن خویش و افتخارات تاریخی سخنوری می کنیم که حال و روز خود را فراموش می کنیم و تا می بینیم که با یکی در اندیشه دچار اختلاف نظر هستیم از هیچ ابزاری برای تخریب او که چه بگویم نیست و نابود کردن او دریغ نمی کنیم و این عمل را از اهم واجبات می دانیم تا که به ذن خویش مبارزه ای بی امان را در راه آزادی در پرونده خویش به ثبت برسانیم و گردن های خود را در برابر دیگران افراشته داریم و بگوییم که دیدید چه بر سر ش آوردم همان که با فلان و بهمان مخالفت می نمودو فراموش کرده ایم که پنجه های استبداد بر گلوی ما فرو رفته و توان فریاد زدن را از ما گرفته و تن مان از سوزش تازیانه بیدادگران رنجور و نحیف تر از همیشه است.
امروز باید ایرانیان به یک درک تاریخی برسند که نیاز جامعه ما برای رسیدن به سکوی دموکراسی از خود گذشتگی و احساس مسئولیت نسبت به هم نوع است .امروز نیاز ما روا مداری و یا به تعبیر فرنگی آن رعایت تلورانس با تکیه بر پلورالیسم و آموزه های دموکراسی است.
برای آزاد اندیش بودن دشوارترین ویژگی این مقوله است که یکدیگر را تحمل کنیم و به باورهای هم احترام بگذاریم و سپس سخن از دردهای دیگر به میان بیاوریم.
کودکان پابرهنه و زنان ستم دیده در یک جامعه ستبدادی چه گناهی مرتکب شده اند که باید سالیان سال تاوان عدم روامداری نخبه های جامعه را پس بدهند.
چگونه می توان بسیاری از جوانان را در دوزخ اعتیادفساد و بیکاری دید و باز هم چنگ بر چهره هم کشید وتلاش نمود تاریخی را که در پیدایش آن امروزیان هیچ نقشی در پیدایش آن نداشتندبه گناه امروزیان بیندازیم.
وقت بسیار تنگ است و چماق قلدران کمر هر پیل تنی را خرد خواهد کرد اگر بخواهد نگاه از ستم بر گیرد و چشمان خویش را بسته و دچار اوهام و خود بزرگ بینی شود.
اینک نخبه ها و مدعیان پیشین مبارزه برای میهن و ملت باید با پذیرفتن اشتباهات تاریخی خود و پوزش خواهی از ملت بکوشند تا آینده ای بهتر برای کشورشان بسازنند نه اینکه با لجاجت و خودکامگی در اندیشه، چنان فضای تیره و تاری بوجود آورند که هر روزنه امیدی را به یاس مبدل سازند.
اگر ایمان به دموکراسی داریم بگذاریم ملت خودشان منتخب سر نوشت خویش باشند و ما خادمان آنها در ای ندوران جانکاه بیداد ستیزی باشیم نه آنکه هنوز دستمان به قدرت نرسیده در پی حذف یکدیگر و تعیین تکلیف برای ملت باشیم.
هیچ فرد و یا گروهی امروز نمی تواند مدعی نمایندگی نمودن اکثریت جامعه باشد و برای ایران آینده خود را محق تر از دیگری بداندو این واقعیت موجود است و چه بسا آنان که خود را حق مطلق می دانند و آرزوهای خود را از زبان ملت مطرح می سازند در آینده ایران هیچ جایگاهی نداشته باشند .
شرایط امروز جامعه ایران به هیچ عنوان قابل قیاس با چند دهه که هیچ حتا با یک سال پیش نیست و سطح هوشیاری و خود آگاهی این ملت چنان پیشرفت داشته که من یقین دارم در لحظه سرنوشت ساز تصمیمی خواهد گرفت که منجر به غافلگیری همه مدعیان قدرت خواهد شد.
در اندیشه ایران فردا باشیم ایران دیروز تکرار نخواهد شد.
پاینده ایران
اشکان رضوی
تهران یکشنبه 13 بهمن
بیانیه سازمان دانشجویان و دانش آموختگان جبهه ملی ایران
در پشتیبانی از دفتر تحکیم وحدت
به نام خداوند جان و خرد
هم میهنان،
در سه دهه اخیر هیچگاه جریانها و سازمانهای دگراندیش، از تیغ ارتداد و غیر قانونی شدن توسط حاکمان برقدرت نشسته جمهوری اسلامی در امان نبوده، هرگاه بیان حقایق، پیگیری منافع ملی و اعتراض به حاکمان در تضییع حقوق ملت و آزادی مطرح گردیده، با احکام فراقانونی و "الهی!" موجبات سرکوب را در کشور فراهم نموده، فرزندان برومند این سرزمین را به بند می کشانند.
سه دهه اختناق، ظلم، از دست رفتن سرمایه های ملی، فرصت سوزی، فساد، نقض حقوق بشر، تبعیض و درجه بندی شهروندان، تبعیض جنسیتی، اعدام و حذف دگراندیشان، بی لیاقتی و بی مسئولیتی در برابر ملت و کشور، امروز ایران را به مرز ورشکستگی کشانده و ما بر این باوریم که نتیجه این رفتارهای غیر مسئولانه برای ایران، تبعاتی کمتر از یک جنگ ویرانگر نداشته است.
در شرایط نا بسامان امروزی، میهن عزیزمان که همچو سالیان اخیر، چشمان آزمند بدخواهان، سرمایه ها و منافع ملی این مرز و بوم را نشانه رفته، فرزندان برومند ایران زمین درنگ را جایز ندانسته، دست در دست یکدیگر، تلاشی خستگی ناپذیر برای گسترش عشق و آگاهی به میهن و ملت ایران را با شجاعت و درایت بر این خاک می گسترانند. ایران گرفتار آمده در چنبره استبدادی که همواره منافع ملی کشور را در معرض خطر و ملت ایران را در سخت ترین شرایط قرار داده است، امروز نیازمند خردورزی و مبارزه بی امان و حمایت بی دریغ از مبارزان برای نیکروزی میهن و ملت است.
هم میهنان،
یکبار دیگر شاهدیم که حاکمان جمهوری اسلامی با هدف قرار دادن دانشگاه، نهادی مشروعیت یافته از رای انجمن های دانشجویی را غیر قانونی میخواند تا زمینه های موجی گسترده برای سرکوب و به سکوت کشاندن نهاد دانشگاه را فراهم آورد.
سازمان دانشجویان و دانش آموختگان جبهه ملی ایران، ضمن حمایت قاطع از تمام نهادهای دگراندیش که به گونه مدنی و مسالمت آمیز با تمامیت خواهان به پیکار می پردازند، از همه آزادیخواهان و مبارزان می خواهد تا در این مسیر همراه گشته با حمایت از دانشجویان و دفتر تحکیم وحدت از به نتیجه رسیدن هدفهای حاکمیت و سازمانهای امنیتی وابسته به آن جلوگیری نمایند. همچنین، به قدرتمداران هشدار می دهیم که با بسته شدن مسیر مبارزه های مسالمت آمیز و ترویج خشونت و سرکوب نهادهای مدنی و مردم نهاد، فضای خشن بر جامعه حاکم گشته، آسیبهای جبران ناپذیری بر کشور وارد می گرداند.
سازمان دانشجویان و دانش آموختگان جبهه ملی ایران
10/11/1387
روند حرکت تاریخ با همه ی فراز و فرودها به گونه ای بوده است که انسانها در هر مرحله از فرآیند تکامل خود با گرد آمدن بر محورهایی فرا گروهی بر اختلافات و تعصب های خود چیره شده و به سمت جامعه ای با معیارهای انسانی تر حرکت کرده اند.
در این میان وطن یکی از ظرفیت هایی است که چنانکه در بالا به نمونه ای از آن اشاره شد توانسته و می تواند بسیاری از تعصبات و اختلافات را در پرتو مفهوم خود به همدلی و فرصت تبدیل کند. از جمله گاندی تلاش بسیاری کرد تا با تاکید بر مفهوم وطن و در سایه ی برانگیخن حس میهن دوستی، اختلافات قومی و مذهبی را به حاشیه براند و پیرو آن از خشونت های ناشی از این اختلافات بکاهد. به سخن دیگر به مردم هند بیاموزد که پیش از آنکه سیک، مسلمان، هندو و یا بودایی باشند یک هندی هستند.
از انقلاب وبه ویژه در چند سال اخیر با افزایش نابرابری ها، خوارداشت ها و عقب ماندگی های ناشی از حاکمیت یک رژیم خودکامه و همچنین سرکوب خواست های به حقی چون آزادی در امور مذهبی، آموزش زبان مادری وامکان مشارکت سیاسی ، زمینه ی شکل گیری و رشد اندیشه هایی غیر ملی و گاه جدایی طلبانه فراهم شد.
برای نمونه هم میهنی.... با برنامه ای که در ارتباط با تخریب آرامگاه کورش درهنگام بازسازی پخش می شد تماس میگیرد و چنین می گوید:" کورش افتخار ما نیست افتخار فارس هاست و ما هیچ وقت کورش را از آن خود نمی دانیم"( نقل از حافظه) براستی کسی که چنین وجودش از کینه و نفرت پراست که حتی نمی تواند به همسایه اش که در دین و فرهنگ و تاریخ وشیوه ی زیست با او مشترک است عشق بورزد چگونه می تواند مردم سایر نقاط جهان را دوست بدارد؟!
مصطفی رحیمی در مقدمه ی کتاب "دردفاع از روشنفکران" چنین می نویسد:
گفتن این که خلق بلوچستان یا مازندران ملیتی جداگانه دارند جواز ورود به قرن بیستم نبود. زیرا عشق به بشر و بشریت
لزوما و حتما از عشق به وطن می گذرد و لازمه ی این هر دو، وداع با قبیله گرایی ست ، چنگیز خان نمی توانست انسانگرا و بشر دوست باشد، زیرا قبیله گرا بود.."
در این میان برخی افراد با اتخاذ روشی غیر مسئولانه و با فهم ناقص و نادرست از مفاهیمی چون لیبرالیسم با برجسته کردن این اختلافات و با تعریف هویت انیرانی برای قوم های ایرانی دانسته یا ندانسته به تقویت جریان های جدایی طلب می پردازند.
نمونه ای تعجب انگیز استادی برجسته برپایه ی یک قیاس نادرست * ملی گرایی را در برابر انسانگرایی قرار می دهد و سپس میهن دوستی ایرانی را بدون توجه به تفاوت ها و تاریخش بر اساس مفهومی که دریک شرایط زمانی و مکانی ویژه در غرب شکل گرفته تحلیل می کند.! این انسان دوستان دوآتشه رفتار و سلوک غیر مسئولانه یشان را نشانه ی آزاد منشی و بشر دوستی خود می دانند و تا آنجا پیش می روند که حقوق ملی را در برابر حقوق بشر قرار می دهند غافل از اینکه فرجام دمیدن بر کوره ی اختلافات نه صلحی انسانی که فاجعه ای انسانی خواهد بود.
هانا آرنت: از دست دادن حقوق ملی نه تنها در همه ی موارد از دست دادن حقوق بشر را با خود به همراه داشته ، بلکه برقراری مجدد حقوق بشر نیز تا کنون به وسیله ی برپایی حقوق ملی امکان پذیر گشته است.
آبشخور همه ی تضییع هایی که امروز بر ملت ایران روا داشته می شود استبداد است وروشنفکران متعهد و مسئول باید با پرهیز از هر گونه بحث انحرافی در جهت پیوند و همداستان کردن تمامی گروه ها در مبارزه با استبداد بکوشند چرا که تنها در سایه ی حکومتی دموکراتیک می توانیم به حقوق شهروندی و خواست های به حق خود دست یابیم و این میسر نمی شود مگر با همدلی و وحدت ملی
پایان این نوشتار هم با بخش دیگری از مقدمه ی زنده یاد رحیمی:
"غربیان در مواجهه با وطن دوستی با یک مشکل بزرگ روبرو هستند: چون در کشورهای پیشرفته مدتهاست که قبیله گرایی را پشت سر گذاشته اند و سالهاست با وطن دوستی به سر می برند_از آنجا که هر چیز حدی دارد_اگر باز هم در وطن پرستی پیش بروند و بشر دوستی_ مرحله ی نهایی_را از یاد ببرند لاجرم به مرحله ی تحقیر سایر ملت ها می لغزند که صورت فاسد وطن دوستی است...میوه درهوای گرم می گندد و وطن دوستی در افراط... ایران نه بالاتر ازهمه و نه، پایین تر از هیچ ملتی. شط ها به دریاها می پیوندند و ملت ها و ملیت ها به اقیانوس بشریت. به این جریان عاشق شویم"
*هنگامي كه كسي بخواهد دو پديده يا دو مفهوم را با يكديگر مورد سنجش و قياس قرار دهد، پيش از همه بايد نسبت آن دو پديده را در نظر داشته باشد. براي نمونه چگونه ميتوان مفاهيم اصلاحطلبي يا آزاديخواهي را با هم مورد قياس قرار داد، در حالي كه آن دو نه نقطه مقابل هم هستند و نه رابطه علّي (يا همزماني/ پيشزماني/ پسزماني) با يكديگر دارند. به عبارتي ديگر هنگامي كه دو مفهوم نسبت كل به جزء داشته باشند، بايد در همان قالب آنها را ارزيابي كرد و نميتوان با هم ارز پنداشتن آنها، آن دو مفهوم را با هم در يك ترازو قرار داد. به اين ترتيب ميتوان سوسياليسم را با ليبراليسم مقايسه نمود چرا كه متعلق به دو گفتمان مجزا هستند كه آرمان، اهداف، استراتژيها و تاكتيكهاي جدا از هم را پيشنهاد ميكنند. به همين ترتيب ميتوان دينسالاري را با سكولاريسم، اصلاحطلبي را با انقلابيگري، آزاديخواهي را در برابر استبداد، استقلال را در مقابل وابستگي، برابري را در برابر نابرابري مقايسه كرد، اما انسانگرايي و مليگرايي مفاهيمي همارز نيستند. انسانگرايي مفهومي عام است كه مليگرايي (يا ملتگرايي) جزء آن است. انسانگرايي دايرهاي بزرگتر است نسبت به مليگرايي كه مليگرايي را در چارچوب خود دارد. اين مقايسه، قياس كل به جزء است. در ارجحيت و برتر دانستن دو مفهوم يكي كل و ديگري جزء، اين پرسش جاي درنگ دارد كه آيا ميتوان چنين ادعايي را مطرح نمود كه مثلا "درخت" از "سرو" مهمتر، مفيدتر، بهتر و يا زيباتر است. اصولا چنين گزاره و ادعايي از پايه نادرست و غيرمنطقي است و هيچ قياسي بر آن اساس نميتواند مبنا قرار گيرد.
به نام خدا
مردم آگاه ایران ،بویژه فعالان حقوق بشر
بیش از یكسال از مرگ مشكوك فرزند دلبندمان دكتر زهرا بنی یعقوب در بازداشتگاه امر به معروف و نهی از منكر همدان می گذرد.
در این مدت تلاش فراوانی از سوی ما ، وكلای مدافع پرونده ، فعالان حقوق بشر و حقوق زنان و روزنامه نگاران مستقل برای كشف حقیقت صورت گرفته اما متاسفانه تاكنون پرونده به نقطه روشنی نرسیده است و متهمان همچنان آزاد هستند و مجازاتی برای آنها در نظر گرفته نشده است.
هیچ كس پاسخ مشخصی به ما نمی دهد.به همین دلیل با مروری بر پرونده دخترمان از شما یاری می خواهیم و جمله تامل برانگیز یك هزار دانشجوی پزشكی را كه چند روز قبل با ارسال توماری برای رییس قوه قضائیه نسبت به چگونگی روند رسیدگی به این پرونده اعتراض كردند ، یاد آوری می كنیم :"این اتفاق می توانست و می تواند برای هركدام از فرزندان ایران زمین روی دهد."
فرزند ما ، دکتر زهرا بنی یعقوب دانش آموخته دبیرستان تیزهوشان ،نفر 23 آزمون سراسری دانشگاهها و فارغ التحصیل دانشگاه علوم پزشكی تهران از حدود هشت ماه قبل از مرگش ، در مناطق محرم همدان و کردستان در حال طبابت بود . او به خاطر پدرش که زندانی سیاسی رژیم شاه بود ، از طرح خدمت اجباری پزشکان معافیت داشت و حضورش در این مناطق محروم کاملا داوطلبانه بود .
زهرا ی 27 ساله ما ،روز جمعه 20 مهرماه 86 ساعت 10 صبح در پارکی در شهر همدان به همراه نامزدش توسط ماموران ستاد امر به معروف دستگیر شد . مسوولان این ستاد بیش از 24 ساعت ما را در جریان بازداشت دخترمان قرار ندادند .. چرا که بازداشت او را از اختیارات قانونی خود می دانستند ..
ساعت 11 صبح روز شنبه سرهنگ "...." با لحنی توهین آمیز با ما تماس گرفت و ضمن بیان اجمالی ماجرای بازداشت ، به پدر زهرا گفت که فردا به همدان بیایید . پدر می پرسد:" چرا فردا ؟ من می توانم امشب خود را به همدان برسانم ". او با اصرار زیاد از سرهنگ "..." می خواهد که با دخترش صحبت کند که اجازه نمی دهد .
به گفته قاضی ، روز دوم بازداشت ، زهرا که از تماس ستاد با خانواده اش بی خبر است ، دائم خواهش می کند که اجازه دهند یک تلفن کوتاه به خانواده اش بزند تا برای آزادی اش به همدان بیایند . ( از صحبت های قاضی در روز دوم )
سرانجام حدود ساعت پنج بعد از ظهر و با دستور قاضی اجازه صادر می شود که زهرا با ما تماس بگیرد . پدر و مادر در راه هستند و نمی تواند با آنها تماس بگیرد . به برادرش ، رحیم ، تلفن می زند و با توجه به اشکال در خط موبایل در منطقه ای که برادر حضور داشت ، تماس تلفنی به بیش ازچند کلمه نمی رسد . پس با محل کار خود تماس می گیرد و تقاضای دو روز مرخصی می کند تا بیمارانش با درهای بسته درمانگاه مواجه نشوند .
تلاش برادر برای تماس دوباره نهایتا به این ختم می شود که برای صحبت با خواهرش باید تا ساعت 9 شب صبر کند .
ساعت حدود هشت و نیم شب بود . موبایل برادر زنگ می خورد که پیش شماره همدان را می بیند . این بار تماس چند دقیقه طول می کشد . برادر در گفت و گو با زهرا احساس می کند وضعیت روحی زهرا در شرایط خوبی است . او در جواب این سوال برادر که می پرسد تو را اذیت نکرده اند ، می شنود" نه" و بلافاصله می گوید:" کسی بالای سرم ایستاده است ."
برادر به زهرا اطمینان می دهد که پدر با پول نقد و سند در راه همدان است و حدود یک ساعت دیگر به آنجا می رسد . تماس تلفنی با "خداحافظ آبجی جان" و خداحافظ داداش" به پایان می رسد .
بعد از این تماس دقیقا چه اتفاقی افتاده ، معلوم نیست . و غیر از اعضای ستاد امر به معروف ،فقط خدا می داند . پدر و مادر زهرا ساعت 10 شب به همدان می رسند . در جلوی بازداشتگاه با عجیب ترین توهین ها مواجه می شوند . یکی از اعضای ستاد به پدر زهرا می گوید از نظرما دختر تو صلاحیت پزشک بودن در این مملکت را ندارد . این فرد یک هفته پس از خاکسپاری زهرای عزیزمان ، با خانواده عزادار ما تماس گرفت و با انواع تهدیدها از ما خواست که پرونده را پیگیری نکنیم .. ( اسم این فرد حتی در بین متهمین وجود ندارد . ما از او به این دلیل نیز که خانواده ما را تهدید کرده ، شکایت کرد ه ایم اما دریغ از یک احضار و بازجویی کوچک که در باره اش صورت گرفته باشد . )
پدر زهرا هنوز از یاد نبرده است كه سرهنگ" ..." چند ساعت پس از وقوع این فاجعه با خنده با او روبرو شد و گفت :"برای پیگیری وضع دخرت به آگاهی برو ،نه !برو دادسرا ،نه !بهتر است بروی پزشك قانونی."رییس ستادامر به معروف به خاطر مرگ تلخی كه در حوزه تحت نظارتش اتفاق افتاده بود ،كمترین نگرانی ،اضطراب و یا ناراحتی نداشت.
اورژانس منطقه ، پس از معاینه جسد زهرا در ساعت نه و نیم شب ، عنوان می کند که او قبل از ساعت هشت شب فوت کرده است . ما بارها و در جریان بازپرسی به این گزارش دروغ اعتراض کردیم . اگر او ساعت هشت شب فوت کرده چگونه می توانسته در ساعت هشت و نیم شب با برادرش صحبت کرده باشد . آنها از ما پرسیدند که چه مدرکی برای اثبات این ادعای خود دارید ؟ ما در پاسخ گفته ایم غیر از شش نفری که در كنار برادر زهراشاهد مکالمه بودند ، می توانید پرینت مکالمه های تلفن همراه برادرش را بگیرید تا معلوم شود کی و از کجا با او تماس گرفته شده است . اما چهار ماه طول کشید تا این پرینت را دراختیار ما بگذارند . ( چرا چهار ماه ؟ کسی به این سوال ما نیزجواب نداده است .) در این پرینت نه تنها خبری از مکالمه ساعت هشت و نیم شب زهرا با برادرش نیست ، بلکه ساعت تماس ها هم به هم ریخته و نامرتب است . به عنوان مثال تماس ساعت 5 بعد از ظهر پس از تماس ساعت 6 ثبت شده است .. از نظر ما این دستکاری در اسنادی است که می توانست به حقیقت ماجرا کمک کند .
پس از انتقال جسد زهرا به پزشکی قانونی ، آنها ساعت مرگ را 9 صبح روز شنبه اعلام می کنند . در حالیکه ساعت 5 بعد از ظهر و هشت و نیم شب با برادرش صحبت کرده و حدود ساعت 5 بعد از ظهر همان روز هم یک قاضی او را دیده و با او صحبت کرده است .
بر اساس گزارش پزشک قانونی دو کبودی روی پاهای زهرا مشاهده شده است . کبودی روی ساق پای چپ و کبودی روی ران پای راست . اما به علل احتمالی این کبودی ها اشاره ای نشده است . آنها ادعا می کنند زهرا خودش را در اتاقی که زندانی بوده با پارچه های تبلیغاتی حلق آویز کرده است . اما توجه نمی کنند آیا کسی می تواند در فاصله یک و نیم متری اتاق رئیس بازداشتگاه در حالی که در اتاق بسته است ، خود را از چارچوب همان در بسته حلق اویز کند و هیچ صدایی هم از او شنیده نشود ؟
به نظر ما دست اندر کاران پرونده به تناقض های دیگری هم که در این پرونده وجود دارد ، توجه نمی کنند . عجیب تر آنکه پزشکی قانونی به خونی که از بینی و گوش زهرا بیرون آمده ، هم توجهی نكردند و در هیچ کدام از گزارش هایشان به آن اشاره نکرده اند .
دو -سه روز پس از مرگ دلخراش فرزندمان ،یكی از معاونان... با پدر زهرا دیدار كرد و به او گفت :"دیروز در شورای تامین استان حرف از شما بود كه جزو زندانیان سیاسی زمان شاه هستید و زحمت های زیادی برای پیروزی انقلاب كشیده اید .ما مشكلات زیادی داریم. دانشجویان پزشكی به خاطر این حادثه هم اكنون در اعتصاب هستند ..رادیوهای خارجی در این باره در حال سمپاشی هستند ،انتخابات مجلس هم نزدیك است .خواهش ما از شما این است كه حتی به اقوام خودتان هم نگویید كه فرزندتان در ستاد امر به معروف فوت كرده است.مثلا بگویید تصادف كرده و یا دچار ایست قلبی شده است. "
این فقط نمونه ای كوچك از برخورد یكی از مسوولانی است كه به جای دادخواهی از خون به نا حق ریخته شده زهرا ما را توصیه به دروغ گفتن در باره مرگ دخترمان كرده است.از این مسوولین می پرسیم كه آیا هرگز در باره برخورد امام علی (ع) با مدیران خلافكار خود چیزی نخوانده و یا نشنیده اند ؟ آیا از یاد برده اند كه امام علی به خاطر ظلمی كه بر زن یهودی توسط كارگزارانش رفته بود ،خون گریست؟
در زمانی که پیکر پاک فرزند عزیزمان را دفن می کردیم ، از بینی و گوش او خون جاری بود که هم ما و هم حاضران را منقلب کرد . ما با چند پزشک متخصص تماس گرفتیم که همگی گفته اند کسی که حلق آویز شده باشد به هیچ وجه گوش و بینی اش خون ریزی نمی کند و این از نشانه های ضربه مغزی است .
بنابراین خانواده تقاضای نبش قبر را برای بررسی احتمالی ضربه مغزی داد که جواب نامه پنج ماه بعد آمد . البته ما با توجه به وضعیت روحی و جسمی مادر زهرا از این کار منصرف شدیم .. به ویژه که پزشکان متخصص گفته بودند پس از پنج ماه آثار جرم تا حد زیادی ازمیان می رود و شناسایی را مشکل می کند .
ما با توجه به تناقضات متعددی که در پرونده بود و همچنین احتمال حمایت از متهمین ، این موارد را به رئیس قوه قضائیه اطلاع دادیم و درخواست کردیم پرونده به تهران منتقل شود . در نهایت در اسفند 86 موفق شدیم ، موافقت اقای شاهرودی و دیوانعالی کشور را برای این کار بگیریم .
ده روزبعد برای پیگیری سرنوشت پرونده دخترمان به تهران ، بارها و بارها به دادسراهای مختلف مراجعه کردیم . آنها هر بار حرفی می زدند ، چند بار هم گفتند که پرونده در تهران است . اما نمی توانیم بگوئیم در کدام شعبه و کدام دادگاه در حال بررسی است .
قاضی ... نیز یكبار در صحبت با پدر زهرا به او گفت كه اگر وكلای مدافع پرونده (خانم شیرین عبادی و آقای عبدالفتاح سلطانی) را عوض كنید.ما برای به نتیجه رسیدن پرونده با شما همكاری خواهیم كرد.او به پدر زهرا گفت :"من برای شما خیلی زحمت كشیده ام و در این پرونده ده مورد تخلف از اعضای ستاد امر به معروف گرفته ام."
او چند ماه بعد از پدر زهرا خواست:" به اتفاق وكلا به همدان بیایید و بنشینید با متهمان گفت و گو و موضوع را حل و فصل كنید."
قاضی ... آنچنان در باره حل و فصل پرونده با ما سخن می گفت كه انگار در باره یك دعوای كوچك و شخصی -خانوادگی حرف می زند.
سرانجام در تیرماه 87 ، یعنی چهار ماه بعد از این که قرار بود پرونده در تهران بررسی شود ، دادگاه همدان بدون توجه به رای دیوان عالی کشور ، تمامی متهمین را با نوشتن این جمله " که اصولا جرمی اتفاق نیافتاده که بتوان در باره آن رای صادر کرد " ، از همه اتهامات مبرا کرد ..
باز پرس پرونده در شرایطی این حکم را صادر کرده بود که در خلاصه پرونده ای که به امضای خودشان رسیده ، هشت مورد تخلف از جمله دستکاری در پرونده برای افزایش مدت بازداشت و... به چشم می خورد و این تخلف نیز مورد اعتراض قاضی کشیک قرار گرفته بود .
با اعتراض ما و با توجه به رای دیوان عالی کشور ، سرانجام پرونده به تهران منتقل شد . پرونده فعلا در تهران است و ما به عنوان خانواده زهرا همچنان به دنبال بررسی دقیق صحنه هستیم که ایا اصولا امکان این اتفاق به آن شکل که عنوان شده وجود دارد یا نه؟
اما هیچ كدام از مسوولان و دست اندركاران پرونده پاسخ مشخصی به ما نمی دهند.آیا در این كشور فریادرسی برای پیگیری و شناسایی دلایل و مقصران مرگ مظلومانه فرزند ما كه می توانست برای خود ،خانواده و جامعه اش مفید باشد وجود ندارد؟ آیا فریاد رسی در این كشور هست كه داد فرزندمان را بستاند؟
خانواده داغدار دكتر زهرا بنی یعقوب